تبليغاتX
خاطرات یک زن تبعیدی
فصل نوزدهم:

زندگی پر از بازیهای عجیب و غریبه اگه شک دارین یه سری به ارشیو خاطراتتون

 بزنین.اونوقت می بینین که خیلی اتفاقا به هم مربوط بودن و خیلی از چیزای نا خوشایند

 زندگی ما مقدمه خوشیهای بعدی بودن.باید صبور بود و گاهی که از اراده مون خارج

 میشه سرنوشت ،همه چیزو سپرد به دست تقدیر تا هر جا که میخواد ما رو بکشونه و ببره.

********************************************************************************

ستاره اومد ارایشگام .باورم نمیشد اومده باشه .با تعجب اتاق کوچیکمو نگاه می کرد .هر چند

 این ارایشگاه فسقلی در مقایسه با جاهای قبلی که داشتم خیلی حقیرانه بود ولی انگار برای

 ستاره خیلی به نظر میومد

: واقعا مال خودته؟ کار میکنی؟خوش به حالت!

:نه اجارس .پولدار نیستم مثه شما(خندیدم )

: ما..؟کی گفته ما پولداریم.پس پولدار ندیدی.ولی خداییش فکر نمی کردم دیگه  ادامه تحصیل

 بدی و تو دانشگا بخوریم به پست هم.البته اون موقع هم درست بد نبود ولی خیلی شیطونی

 میکردی.

: اره.حواسم پرت بود الان سرم به سنگ خورده.بچه دارم دیگه.

با تعجب وهاج و واج به پروین که داشت میومد تو ارایشگاه و کیف مدرسشو میذاشت رو

 میزم نگاه کرد.

:باورم نمیشه.چه نازه.جدی دخترته؟؟

:اره بابا .شبیهم نیس؟

نمیدونم اون موقع چه حسی داشت ولی انگار بغض کرده بود.

:فکر میکردم ازین زنهای خیابونی بشی.به دل نگیر ولی وضع خونوادت خیلی خراب بود.

ولی انگار تو زن زندگی شدی و من زن خیابون(بغضش شدیدتر شد و صداش لرزید)

من ابروهای ناقصش رو بر داشتم و برای موهاش رنگ اماده کردم .داشتم از فضولی میمردم

 ولی همون حس کمتر بودن از دوران مدرسه توم مونده بود. انگار اون دختر هنوزم با داشتن

 خونواده خوب و ثروت و بابای خوش تیپ به من پز می داد و من رو نگران وضعیتم

 میکرد.اما نگاه کردن به پروین و قشنگیهای پاک دخترونش منو پر از غرور و افتخار

 میکرد..دیگه مهم نبود قبلا چی بودم چه جوری بودم چه قدر تحقیر شدم .الان چیزی ازش

 کم نداشتم تازه یه چیزایی  داشتم که انگار اون داشت با حسرت بهش نگاه میکرد.هر چند نیش

 و کنایه های تو حرفاش منو ازار می داد اما حکایت از یه درد عمیق داشت که من روم نمی

 شد ازش بپرسم .هیچ وقت روم نمی شد از زندگی خصوصی کسی چیزی بپرسم.

وقتی بهش از نزدیک نگاه میکردم متوجه شباهتش با پدرش می شدم.چه قدر اون مرد رویاهای

 کودکی منو رنگارنگ میکرد.چه لحظه های فراموش نشدنی رو تو اغوش پدر اون میگذروندم

 .و چه واقعیت تلخی رو در اغوشش تجربه کردم .ستاره هیچ وقت نمی تونست درک کنه که

 من چه قدر برای بودن در کنار همچین پدری گریه کرده بودم .

اونقدر غرق خاطراتم شدم که نفهمیدم کی موهاشو شستم و چه حرفایی بینمون گفته شد.فقط

 یادمه گفت باباش میاد دنبالش.چون خیلی مواظبشه که دست از پا خطا نکنه .و نتونسته اونروز

 باباشو بپیچونه و با دوست پسرش بره بیرون.من دیگه از دوس پسراش چیزی یادم نیس چون

 تمام حواسم رفت پی اون مردی که اون موقع فقط پدر بودن رو ازش میخواستم و بعدها که

 مردها رو شناختم فهمیدم اون از من چی می خواست.برای دیدنش مشتاق و بی قرار بودم

 انگار دلم میخواس برم تو حال و هوای کودکیم همون حس پر شور و پر شهوت و دوست

 داشتنی،ولی افسوس زمان که میگذره و ارزشهای زندگی که برای ادم معلوم میشن دیگه

 جاذبه های کودکی به قوت خودشون باقی نیستن ما دیگه هیچ وقت از عروسکهای کودکیمون

 لذت نمی بریم و با مداد روی دیوار خط نمی کشیم.ساغری مرد افسرده ودرب و داغونی شده

 بود که به شدت منو متاثر کرد.اصلا منو نشناخت.تو نگاهش اون شیطنت دلربا دیده نمی شد

 انگار عمل  داشت.باورم نمی شد همین چند سال یه مرد اینقدر فرسوده بشه.با التماس به توپ

 و تشر ستاره جواب میداد که زودتر سوار ماشین شه.چه قدر ازینکه دیده بودمش دلخور بودم

 نباید اجازه می دادم رویای کودکیم داغون بشه.هر گز نباید دلمون بخواد حس کودکیمون رو

 دوباره زنده کنیم .

*****************************************************************************

بعد از اون ماجرا ستاره باز هم اومد پیشم .همیشه هول هولکی میومد .پسرها میومدن

 دنبالش.تو این ملاقاتها انگار جای امنی برای اون پیدا شده بود که گاهی درد دل کنه مدام از

 نداشتن پرده و مشکلات بعد ازدواج می پرسید.فهمیدم یه کاری دست خودش داده .هر چند

 طول کشید تا مغر اومد وبر خلاف انتظارم کار هیچ کدوم از پسرای دانشگا و خیابون نبود.

کار دوست پدرش بود.من نمیدونستم باور کردنی هس یانه ولی .ساغری یه مبل فروشی زده

 بود با دوستش شریکی و ستاره تو رفت و امداش به مغازه خاطر خواه شریک پدرش میشه

 و چون اون موقع سال اخر دبیرستان بوده و شهوتشم بالا ،تو یه روز که ساغری مغازه نبوده

 شریک پدرش با همون حرفای رنگ و لعاب داری که ساغری داشت منو لخت میکرد اونو

 رو یکی از مبلهای مغازه لخت میکنه و بعد از چند بار که بهش از پشت تجاوز میکنه ترتیب

 پرده ناز نینش رو میده.

خب من تو باور کردن این قصه حیرون بودم.اما میدونستم  اگه خالی نبسته باشه این دست

طبیعته که داره انتقام بی حیایی پدرشو میگیره و میزاره تو کاسشون.هر چند برام واقعا زجر

 اور بود شنیدن این ماجرا و به هم خوردن شراکت پدرش و داغون شدن زندگیشون بعد هم

 اعتیاد به خاطر از دست دادن سرمایه و کار و عذاب وجدان پدر احتمالا از بلاهایی که سر

 امثال من اورده بود.خلاصه طومارشون پیچیده بود به هم و ضع زندگیشون جالب نبود.

ستاره هم بعد از کلی افسردگی و پشت کنکور موندن و منزوی شدن بدون اینکه والدینش از

 ماجرای بی پرده شدنش خبر دار بشن با هر پسر دیگه ای که بهش تعارف کرده هم خوابه

 شده بود  تا جبران اون شکست سخت عشقی و تجاوزهای وحشیانه اون مرد رو بکنه ویه

 جوری خودشو گول بزنه و اروم نشون بده .اینها همش برداشت من از ماجرای ستاره بود.

من بعد از دونستن کل ماجرا دو شب تمام گریه می کردم .راضی به زجر کشیدن یه دختر

 نبودم هیچ وقت با تمام زجری که پدرش به من داد دلم نمیخواس دخترش از دست بره و

 بشه یه هرزه که هر کی تو دانشگا راست میکنه سراغ ستاره رو بگیره.دلم میخواس کمکش

 کنم اما چطوریشو نمیدونستم.درگیری ذهنی که ستاره برام درست کرد و وارد شدن به زندگی

 اون، منو بیشتر به خودم اورد تازه می فهمیدم چه قدر خدا هوامو داشته چه قدر خدا دوسم

 داشته چه قدر همه بد بختیهای زندگیم خوشبختی بوده اسمشون.

خدا رو شکر می کردم و اشک می ریختم. 

******************************************************************************

منم مثل بیشتر دانشجوها درگیر گرفتن نمره قبولی شده بودم .و برام مهم بود که کمتر هزینه

 تراشی کنم.بعضیها اعتقاد داشتن که یه پولدارشو تور کنیم و خرج دانشگاهو بندازیم گردنش 

ولی با چیزایی که من از ستاره شنیده بودم کلا پارسا و زاهد شده بودم و فکر میکردم خدا منو

نجات داده و من حتما نظر کرده ام.بنابراین نه کسی فهمید که من شوهر ندارم نه کسی برام

 مزاحمت درست کرد. هر چند گاهی سراپا نیاز می شدم و دلم میخواس یه ارتباط دوستانه

 سالم داشته باشم تا این تنهایی خسته کننده داغونم نکنه اما  تجارب گذشته وخاطرات

ستاره منو  به شدت ترسونده بود.پروین بزرگ شده بود و دیگه نمی شد با کسی جلوی اون

تلفنی هر و کر کنم یا قرار بذارم.دیگه روم نمی شد بسپرمش دست خانوم وطنی و شرمندگی

برام بمونه .چون دیگه نمی خواستم وطنی نگرانم باشه.یا با پیمان رو به رو شم.دعا می کردم

دو سال باقی مونده دانشگاهم به خیر بگذره و کاری دست خودم ندم.این وسط دو سه تا

خواستگار برام پیدا شد. ادمهای خوبی بودن از فامیلهای دور مرضیه خانوم و بعضی از

مشتریهام ولی اصلا نتونستم به ازدواج فکر کنم.ازینکه یه مرد غریبه رو چطور باید به

 پروین که زندگیم بود تحمیل کنم ترس داشتم .تازه اصلا ارتباط حسی باهاشون بر قرار نمی

شد یا زن مرده بودن یا طلاقی. برام خوشایند نبود .انگار اونها هم به زور میخواستن دوباره

ازدواج کنن.اصلا مشکل جنسیم حل شده بود دیگه اون شدت و هیجان رو نداشتم بیشتر بی

پناهی و تنهایی ازار دهنده بود .واقعا گریه اور بود.اینکه همیشه تو اظطراب از دست دادن

ابروت باشی و الان یه دختر داری که بی ابرویی تو ایندشو تباه میکنه.اینکه کسی دنبالت

 نیفته و حرف در نیاد پشت سرت اسون نیس.باید اونقدر جدی راه بری و همش اخم کنی و

 سلامها رو سرد جواب بدی و مواظب چشمهات باشی که نگاهها رو جذب نکنن و مواظب

 قلبت که نلرزه ومواظب فکرت که درگیر کسی نشه تا خطا کنی.اینها همش سخته .همش

 برای موجودی به نمام انسان که پر از خواسته و نیازه یعنی سختی.یعنی محرومیت از

 چیزهایی که نیازهای عادی یه موجود اجتماعی و یه زن عاطفیه.

*****************************************************************************

چیزی حدود یک سال و خورده ای  بدون ارتباط جنسی گذشت و فکر کردم تونستم این نیاز

 رو سرکوب کنم.اما چشمها و نگاهها دنیای ادم رو زیر  ورو میکنن ومن بعد از مدتها که هر

نوع حس بیگانه ای رو پس زده بودم درگیر یه نگاه تازه و جوندار شدم وزندگی خاکستری پر

 استرسم یه کم رنگی رنگی شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22 توسط لیلی |


خوشحالم که با دقت پی گیری میکنید و مو رو از ماست میکشید

خوشحالم که شما رو دارم

از اعترافات بی شرمانه ام باید عذر بخوام اما شاید شما هم باید گاهی به اعترافات

 یه ادم بد گوش بدید تا قدر ادمهای خوب رو بیشتر بشناسید

چیزی نمونده تا خاطراتم تموم بشه یه کم تحمل کنید

به لطف دوستان وبلاگ قبلی حذف شده یا حذفش کردند

 خلاصه از صفحه بلاگفا محو شده اما ایا این وقایع را هم میشه

به این اسونی پاک کرد؟

(خیلی ناراحتم ....لحظه های زندگیم بودن )


*****************************************************************************

فصل هجدهم:

دنیای رویایی دانشگاه با تموم اون تعریفایی که از ش شنیده بودم جلوی روم بود.مثل تموم

 موقعیتهای دیگه زندگیم که اولش منو مجذوب میکنه و من توش گم میشم .دانشگاهم اول منو

 حسابی جو گیر کرده بود برخورد با اون همه پسر تو سالن و حیاط و کلاس.نشستن توی

 کلاسایی که به ادم حس بزرگی میداد.استاد استاد گفتن همکلاسیها،همه و همه برام تازگی

 داشت عجیب بود شیرین بود .برای رفتن به دانشگاه خیلی زود از خواب بیدار می شدم 

اونقدر انرژی داشتم که نگو. اوقدر زرنگ شده بودم که نگو .زمان ما مثه الان اینقد ازادی تو

 پوشش و ارایش نبود. منم از جمله ادمهایی نبودم که خودم رو  تو چشم بیارم .چون میدونستم

 دردسر ساز میشه و من با بچه کوچیک نمیتونم با پسرا بر بخورم .به علاوه رابطم با علی

 اونقدر حس بدی بهم داده بود که حاضر نبودم دیگه با هیچ مردی رابطه داشته باشم هر چند

 همه چی شرعی و قانونی و معلوم بود اما حس بدی برام موند ازون رابطه و اصلا منو

 ارضا نکرد فقط اعصابمو خورد کرد .وقتی برای خانوم وطنی اینا رو میگفتم سرشو

 تکون داد و گفت منم واسه همین جلوتو نگرفتم تا خودت به این نتیجه برسی اگر به فکر 

یه ازدواج مناسب نباشی ناچار باید وسیله ارضای هوس مردها و پسرها بشی و تو این

 روحیه رو نداری شاید فکر کنی خیلی هوسبازی و خیالپردازی کنی اما تجربه هات

 بهت ثابت کرده که زنها فقط میتونن یه مرد رو عاشقانه دوست داشته باشن .میدونی

 ما زنها بیش از اونکه تشنه س ک س باشیم تشنه عشق هستیم و تو گاهی راه رو

 اشتباه میری و گاهی با اونکه میدونی اشتباه میری دلت نمیخواد برگردی و ادامه ندی.

********************************************************************************

اگر بگم دوران دانشگاه برام جذابترین  دوران زندگیم بود

 دروغ نگفتم.همه چیز بوی تازگی میداد هر روز ادمهای جدید و حرفهای جدید ،اتفاقات تازه

 .هر چند من در طول ترم اول مثل همه سال اولیها ترسو و خجالتی بودم اما باز هم به راحتی

 میشد فهمید که چه ادمهایی تو نخ من هستن و میشه با چه ادمهایی دوست شد.راستش برای من

 تصور مردها غیر از اینکه یک موجود صر فا سک سی هستن خیلی غریب بود ازینکه می

 دیدم پسرها به کتابها و کلاسها و استاد هم فکر میکنن خیلی جالب بود دیدن مردها در قالب

 غیر از قالب غریزشون برام واقعا تازه و دوست داشتنی بود.تازه ارزش ادمها رو کشف

 میکردم .بیشتر ته کلاس می نشستم و با تمام وجودم به صدای استاد گوش میدادم و درکش

 می کردم .برعکس من ،دخترها به فکر نامه پرونی و پسرها به فکر مزه ریختن بودن.

من حرص می خوردم که چرا نمیفهمن که این موقعیت چه قدر عالیه که تو یه محیط امن و امان

 از هم چیز یاد می گیریم و ادمهایی به این فهمیدگی به ما درس میدن .انگار دور و برم رو

 احمق ها گرفته بودن .با اینکه میتونستن بیرون از کلاس شیطنت کنن چرا باید اون لحظه

 های شیرین رو از خودشون دریغ میکردن .با این تواصیف حتما درک کردین که من چقدر

 عاشق یاد گرفتن بودم و چیزهای دیگه برام چقدر بی ارزش بود.تحقیق کردن و رفت و امد

 به کتابخونه اشنایی با افکار و ایده های بلند ادمهای بزرگ منو از دنیای کوچیک و حقیر

 خودم کشوند بیرون کم کم افقهای تازه ای به روم باز شد برعکس همکلاسیهای بازیگوشم

 که با خواهش و التماس تحقیقهاشونو کنسل میکردن یا با کپی کاری نمره میگرفتن من برای

 تمام تحقیقهام واقعا کتاب خوندم و چیز یاد گرفتم و و اینها رو مدیون دو سه ترم اول

 دانشگاهم.فعالیتهای من و نپرداختن به حاشیه منو به داشجوی خوبی تبدیل کرده بود که علی

 رغم منزوی بودن تو کلاس،نمره های خوبی می گرفت و محبوب اساتید بود.اما منم مثه همه

 دانشجوها همچین که هول ولای دانشگا و محیط جدید از سرم پرید و فهمیدم نمره خیلی هم

 مهم نیس .از فاز درس خوندن و مثبت بودن خارج شدم .هر چند زمان ما به ازادی الان نبود

 دانشگاهها و به پوشش و روابط بچه ها خصوصا دخترها خیلی گیرمیدادن اما جوونها به هر

 طریقی راهی برای برقراری ارتباط پیدا میکردن و سر خودشونو گرم می کردن.همه این

 مشاهدات و گاهی دیدن دختر پسرا پشت درختا و بوته ها مشغول لب و لب بازی دل ادمو

 اب میکرد. زن بودن من وازادی بی قید و شرطی که این  موضوع بهم میداد،منو از گرفتار

 شدن تو یکی دیگه ازون بازیای عشقی و س ک سی  میترسوند .این واهمه جلوی هر نوع

 ارتباط عاطفی رو میگرفت.این در حالی بود که اصلا تمایلی نداشتم کسی بدونه من شوهر

 ندارم و حتی ازدواج داشتم قبلا.ولی خب تغییر اندام .و حالت جا افتاده و زنونه بدنم نمیتونس

 ادعای دختر بودنمو تایید کنه .بناچار دروغ میگفتم که شوهر دارم و حلقه دستم مینداختم تا هر

 پسری که با ولع بدنمو نگاه میکرد و زیر چشمی انگشتامو می پایید حساب کار دستش بیاد که

 من صاحب دارم.

****************************************************************************

*بعد از سه ترم همه چیز عادی شد تقریبا صورتها همون صورتهای همیشگی بودن مسیرها

 دیگه جذابتی نداشتن.حرفها پیشنهادها و نگاهها تکراری و قابل پیش بینی بودن .موندن تو

 شرایط سکون برای جوون پر شوری مثل من که طعم مرد رو چشیده بود خیلی سخت بود

 این در حالی بود که خانوم وطنی کلی سفارش کرده بود که اگه لو بدی مطلقه ای میشی هم

 خوابه همه پسرای دانشگا. اگرم نشی مثه یه ج ... ه بت نگا میکنن تا راضیت کنن که بری تو

 بغلشون.این وسط تنهایی و خیالپردازی،بسته بودن دست و پایی که همیشه ارزو کرده بودم

 باز باشه و حالا بود ولی نمیشد از ازش استفاده کرد خیلی منو اذیت می کرد.مدرسه پروین

 یه کم دور بود و دانشگاهم خیلی بد مسیر .اما چاره ای نبود .هر چند یکنواختی کسالت باری

 سراغم اومده بود ولی میدونستم اوضا اینجوری نمیمونه.اون روز وقتی میخواستم پروین رو

 از مدرسه برسونم خونه خانوم وطنی تا برم دانشگا یه حس عجیبی داشتم یه اشوب خاصی تو

 دلم بود .فکر کردم مریض شدم یا معدم درد میکنه ولی بعد از باز شدن در خونه معنی

 دلشورمو فهمیدم.

پیمان با یه بچه کپی خودش تو بغلش در رو باز کرد.خشکم زده بود اب دهنمو به زور قورت

 دادم و سلام کردم.اونم طفلکی دست و پاشو گم کرده بود .تعارف کرد و سرخ و سفید شد.

از ترس اینکه زنش رو ببینم نرفتم داخل ولی در لفافه اشاره کرد که کسی خونه نیس. با احتیاط

 پروین رو بردم تو اتاقو دستاشو شستم و غذاشو گذاشتم رو گاز .در تموم این مدت قلبم تند تند

 میزد و شر شر عرق میریختم .مثل اینکه واقعا کسی خونه نبود نمی خواستم مثل زنهای

 شکست خورده خودمو به لال بازی بزنمو سر افکنده باشم.خودمو جمع و جور کردمو

 حرفامو مزه مزه کردم.

:خب به سلامتی!چه بچه نازیه.خیلی شبیه خودتونه ها.

با همون دستپاچگی بدون اینکه نگام کنه: ممنون.ماشالله پروینم خانوم شده هااا فقط مارو تحویل

 نگرفت

یه کم راحت تر شدم

: نه خجالت کشیده یه کم غریبگی می کنه .

اونروز اولین کلاس داشگاه  رو از دست دادم چون همین جوری کج دار ومریز صحبتهامون

 دو ساعتی طول کشید.انگار سیر نمی شدیم با کوچکترین حرفی خندمون می گرفت من پسرشو

بغل کرده بودم و بوسش میکردم انگار خودشو می بوسیدم اونم اینو می فهمید.

:مامانش نیس؟

:با ابجی رفتن دکتر؟خانومم یه کم ناخوش بود.

تا جلو در دنبالم اومد.

: پروین مامانی مواظب دوست کوچولوت باشیا!

این نوع نگاه کردناش همیشه حرف داشت و این جور من من کردناش یه دنیا درد دل بود اما

 من مجال نداشتم هر لحظه خانوادش میومدن دلم میخواست یه جمله ای یه چیزی بهم بگه که

 من تا یه سال شارژ باشم مثلا اینکه دلم برات تنگ شده بود  یا از دیدنت خیلی خوشحال شدم

 یا یه همچین چیزایی.اما نگفت من خداحافظی کردم وقتی داشتم درو می بستم اومد تو چار

 چوب در و بیرون رو نگاه کرد

: راستی یه چیزی؟.....مثل دفعه اول که تو این چار چوب دلمولرزوندی امروز داغونم کردی

نگات سگ داره!

و خندید منم خندیدم.وقتی رفتم تو ماشین صدای ظبط رو بردم بالا.رو ابرا پر زدم تا رسیدم

 دانشگا .انگار دلم میخواس به همه سلام کنم به همه بخندم انگار میخواستم عاشق شم به دنیا

 عشق هدیه کنم.اونقدر کلماتش پر انرژی بود که واقعا تا چند ماه منو از هر نوع نیاز جنسی

  دور نگه میداشت .هر چند بعد ازون ماجرا دیگه همچین اتفاقی نیفتادو من هر گز

 دوباره اونجا ندیدمش اما شبهای متوالی به خوابم اومد وتا اوج کامروایی باهاش پیش رفتم .

****************************************************************************

*اواخرسال دوم دانشگاه وقتی همه چی روال عادی پیدا کرده بود و من تونسته بودم موقعیت

خودم و به عنوان یه زن شوهر دار و بچه دار تثبیت کنم.بازی سرنوشت یه بار دیگه دست

 قدرتمند خداوند رو نشونم داد و وادارم کرد تا قدر موقعیت خودمو بدونم .ترم  بهار بود

 نزدیک امتحانهای پایان ترم ،پروین درس خون و بلبل زبون و بازیگوش بود.من مدتها بود

 هیچ رابطه ای با کسی  نداشتم گاهی شک میکردم که هنوز ایا غریزم سر جاشه یا نه.

 ولی اونقدر با جنس مخالف تماس داشتم تو دانشگاه که دیگه برام جالب نبودن.گاهی فکر

 میکردم میشد ازین فرصت طلایی و این همه پیشنهاد توپ استفاده کرد و با یکی دو تا ازین

 پسرها قرار گذاشت و به قول شما حال کرد ولی همون موقعهاتو دانشکده بغلی یه سمینار

 گذاشتن و من هم  به اصرار یکی از دوستام رفتم . از سمینار چیزی یادم نیس ولی اسمی که

 منو میخکوب میکرد و سر در گم اسم ستاره بود که یاد گذشته رو زنده میکرد.این ستاره 

که معروف بود تو دانشکده کی بود .ضرب المثل هرزگی بود کی بود .باورم نمیشد ساغری

 باشه.تا خودم دیدمش یه بار جلو دانشکده خودمون با موهای پریشون و ارایش تابلو با

 زرنگی از در دانشگا زد بیرون و اون ور خیابون یه ماشین مدل بالا با سه تا پسر سوارش

 کردن.خودش بود خوش هیکل و لوند شده بود خوشگل نبود اما اونقدر به خودش رسیده بود

 که فکر میکردی داری میره عروسی.اوایل باور نداشتم تا بعدا چند بار به دانشکده بغلی هم

 سر زدم و ستاره رو هر بار با یکی از پسرها دیدم.صدای خندش همه جا رو پر میکرد.

سابقش گویا خراب بود .چندین بار حراست،چندین بار تا مرز اخراج .به هر حال ترم اخر

 بود.بیرون از دانشگاه هم با ماشینهای انچنانی منتظرش بودن.

به بی عرضگی خودم خندم میگرفت از طرفی خدا رو شکر میکردم که اینجوری بی 

ابرو یی نکردم تو دانشگا.حالا هر غلطی کردم تو اتاق خودم بوده و خیال خودم.یاد پدر بی 

همه چیزش افتادم که از تمام احساسات من به نفع شهوتش سود میبرد .دست طبیعت همون

 بلا رو سر دخترش میاورد و حتما ساغری هم خبر داشت.دلم میخواس بعد اونهمه وقت

 ببنمیش .میخواستم حسم رو امتحان کنم.ولی وقتی دخترشو میدیم که چندش اور  و

 انگشت نما شده بود اصلا دلم نمیخواس یادم بیاد قیافه باباشو.

****************************************************************************

ولی دست سرنوشت منو با ستاره و پدرش رو به رو کرد.نمیدونم اونروز برای تحقیقهای

 خسته کننده اخر ترم تو کتابخونه میچرخیدم یا میخواستم یه کتاب برای اوقات بیکاریم امانت

 بگیرم ،یادم نیس،به هر حال ستاره با یکی از کتابدارهای بامزه  مشغول لاس زدن بود .چه

 هیکل تر و تمیزی داشت و شیک پوش مثل دوران راهنمایی.چیزی نمونده بود اون مرد

 ستاره رو بکشونه تو بغلش وقتی ستاره ریز ریز ریسه میرفت از خنده.من از پشت جایگاه

 مطالعم حواسم بهش بود .حسادتهای کودکانه اون موقع ،اتاق خواب ستاره،پرده های رنگی،

عروسکهای قشنگ،بابای خوش تیپ.تو عوالم خودم بودم که همکلاسیم اومد دنبالم.من نگاه

 معنی داری به ستاره کردم و رد شدم واونم کمی مکث کرد ولی مطمئن بدم که نشناختم.تا

 همون روز عصر تو دانشکده خودمون دیدمش مثه اینکه از پسرای دانشکده خودشون سیر

 شده بود .باز تا نگاهمون به هم افتاد مکث کردیم .هر دو تردید داشتیم.من دل به دریا زدم

: سلام ستاره جون شناختیم؟؟؟

: نه شما؟چی کار دارین همش زاغ سیاه منو چوب میزنین ازین جاسوسای دانشگاهی؟

:نه عزیزم منم همکلاسی راهنمایی....میز اخر 

یه هو برق گرفتش

:اووووووووووووه باورم نمیشه چه عوض شدی ولی فرم حرف زدنت همونجوری بچگونس

اونروز پسر بازیو بی خیال شد و با هم نهار خوردیم و کلی حرف زدیم.گفتم ارایشگا دارم تا

 اگه خواس بیشتر ببینمش.هرگز فکر نمیکردم بیاد ارایشگام.

البته تقربامطمئن بودم بیشتر به خاطر این اومده که مطمئن شه راست گفتم یا خالی بستم.

اونروز خیلی چیزا فهمیدم


+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15 توسط لیلی |

فصل هفدهم:

زندگیهای به بن بست رسیده رو نمیشه کش داد .زندگیهای بی عشق رو نمیشه ادامه داد.

 من نمی خواستم پیمان فسیل بشه .من نمی خواستم کسی به پای من بسوزه.من که فکر نمی

 کردم ارزش فداکاری یه مرد رو داشته باشم .بیشتر باورم نمی شد که به پام بمونه. بیشتر

 می ترسیدم از روزهای غمگین اینده که تو حسرت یه بچه با اشک به نی نی های مردم خیره

 بشه . بیشتر می ترسیدم از نافرمانیهای خودم .ازینکه پامو کج بذارم و شرمنده شم. ازینکه تا

 اخر مدیون مردی هستم که به خاطر من از بزرگترین لذت زندگیش صرف نظر کرد . من

 تاب این همه کرامت اونو نداشتم. خودم رو  مستحق همچین شانسی نمی دونستم . میخواستم

 خوشحالیشو ببینم هر چند بارها بغض کرد و گفت ما با هم خوشحالیم .

 وقتی می خواستم دنیا رو بهش هدیه بدم با ازادیهاش و لذتهاش با داشتن یه فرزند که از پشت

خودش باشه وبهش افتخار کنه و اصالتشو حفظ کنه، حس میکردم چقدر سبک شدم  چه قدر راحتم .

می تونستم یه کم از بزرگ منشیش رو جبران کنم .چون من هم از زندگی مشترکم می گذشتم

 به خاطر اون ،کاری که این روزها کمتر مرد یا زنی میکنن.کاری که فقط من با شرایط

 روحی و خانوادگی من میتونستم انجامش بدم . من که تو زندگیم یاد نگرفته بودم سوئ

 استفاده کنم یاد نگرفته بودم توقع داشته باشم .یاد نگرفته بودم حقم رو بگیرم .یاد نگرفته

 بودم بتیغم ،بچاپم، گرگ باشم.

اون زمان برای جاری شدن خطبه طلاق چیزی حدود سه ماه تو دادگاه و مراکز مختلف

 روانشناسی و پزشکی و دفتر خونه در رفت و امد بودیم .وقتی ادم تصمیمش رو میگیره

 تا وقتی جدا بشه اونقدر طولانی میشه و سنگ پشت سنگ میفته جلو پای ادم ،که اگه سر

 یه مشاجره قصد طلاق داشته باشی پشیمون میشی و زندگیتو ادامه میدی. اما من تصمیم

 دیگه ای داشتم .تموم این مدت اصلا به ازادیها ی بعد طلاق فکر نکردم . 

نامه های کمیسیون پزشکی و عقد نامه و کلی فتو کپی و امضا و اثر انگشت .

از لحظه ای که خطبه جاری شد مثل یه پروانه مجنون  میخواستم برم تو بغلش و گریه

 کنم.اونقدر دلتنگی می کردم تا خونه که نگو ،اونقدر گریه کردم تو راه، تو ماشین، که

 نپرس.خودشم گیج بود می گفت: چرا اینکارو کردیم؟ من نمی فهمم چی شد من راضی شدم.؟

تموم مدت توی راه هم دستم محکم تو دستش بود ،نمیتونستم غریبه فرضش کنم.نمیتونستم

 محرم نا محرم کنم.اون از هر محرمی محرمتر بود. ما شبها و روزهای زیبایی داشتیم من

 بدون دستهای پیمان می مردم ،نابود می شدم.

خانوم وطنی بغض الود هر دو مونو بغل کرد.نهار اونجا بودیم ما سعی می کردیم همه چی

 عادی باشه .اما بغض داشت خفمون میکرد.مردها اینجور موقع ها میزنن بیرون و سیگار

 میکشن یا میرن رو پل عابر پیاده به انتهای خیابون نگاه میکنن قدم میزنن.....

زنها اینجور موقع ها دنبال یه جای دنج هستن که گریه کنن و همه حادثه ها رو مرور کنن

 از اخرین بوسه های مردشون تا نگاههای خواهانش پای میز طلاق.....

ولی وقتی تو دلت خدا باشه و بدونی اون این کارتو می پسنده، دلت بدجوری اروم میشه و

 بیشتر گریه میکنی چون دوستت داره خدا.اونم من که همیشه دلم میخواسته یه کار بزرگ

 کنم.همیشه دلم میخواسته به خدا بفهمونم که منم میتونم یه کاری بکنم که اون دوس داره نه

 خودم.

تو دو هفته اخر پیمان وسایلشو منتقل کرده بود خونه خواهرش. من چنتا از پیراهن هاشو

 ادکلنهاش و  چنتا چیز خاطره انگیزشو نگه داشته بودم .یکیشم همون شورت پاداربود که

 اولین شب هم خوابیمون از پاش در اوردم و خیلی دوسش داشتم .حتی وقتی ازدواج کردیم

 دیگه نذاشتم بپوشه و نگهش داشتم .بدجوری غریزه ام رو تحریک میکرد بدجوری منو دیوونه

 میکرد انگار بمب خاطره بود چون وقتی میبوسیدمش با می بوییدمش نمی فهمیدم زمان چطور

 گذشت و این همه خاطره چطور مرور شد!

**********************************************************

مرضیه خانوم و دختراش وطنی چنتا از دوستام نذاشتن روزای اول حس تنهایی منو داغون

 کنه .اصلا باورش خیلی سخت بود عجیب بود.تصورش برام ممکن نبود .جلوی تلویزیون

 هیشکی دراز نکشیده بود.صدای اب از تو حموم نمیومد بوی تن پیمان تو خونه نبود .انگار

 پیمان همه جا بود .وهیج جا نبود .انگار داشتم دنبال رد پا میگشتم وبو میکشیدم و جای

 انگشتشو رو شیشه میبوسیدم.من دوسش داشتم.این حس زیبا رو الان درک میکردم .بیشتر

 از اونکه عادت کرده باشم به بودنش.می پرستیدمش.به خودم میومدم میدیدم مدتهاس زیر

 دوش حموم هق هق کردم .یا تو دستشویی بغض گلومو فشار میده .به خودم میومدم میدیم

 دارم لباساشو اتو میکنم و جا میخوردم.توصیف تلخیهای طلاق حتی برای اونها که با کینه

 از هم جدا میشن خیلی سخته زنی نیس که بگه بعد طلاق خیلی خوش به حالش شده.محاله

 ما زنها به مردها خو میکنیم مثه یه مرغ عشق براشون پر میزنیم ،اواز میخونیم .ازینکه تو

 قفسشون هستیم لذت می بریم.ازینکه اونها به ما دون میدن کیف میکنیم .من اینجوری بودم از

 این ازادی وحشتناک می ترسیدم ازین بی پناهی هراس داشتم.تنهایی مثل پنجه های شب

 منو فرا میگرفت و همه جا رو تاریک میکرد

چند ماه گذشت افسردگی دامنم رو گرفت کتاب میخوندم تو این مدت اونقدر کتاب خونده بودم

 که کمدم جا نداشت .اما یه روز صبح که بلند میشی و می بینی اواخر ساله و تو تنها به برفها

 نگاه میکنی و دخترت با دختر بچه های توی کوچه ادم برفی ساخته خیلی دلت می گیره که

 چرا هیچ کس دست تو رو نمی گیره تا با هم قدم بزنید .شاید اگر بود هرگز قدم نمیزدید اما

 حالا که نیس خیلی دلت میخواد قدم بزنید.....همون شب تنهاییها و همون دلواپسیها.

ازین حسرتها و اهها وگریه ها زیاد پیش میومد .یکسال گذشت بی هیچ اشتهایی برای بوییدن

 تن مرد دیگه ای تو انزوای تلخ تمام زنهای مطلقه.

پروین اماده میشد بره پیش دبستان،من گرم نبودم .خونریزی داشتم .بلای بی درمون .

از پیمان هیچ خبری نبود .وطنی کمتر سراغ میگرفت. اما همیشه مراقبم بود.بهم اطمینان

 خاطر داده بود که دیگه حرفی از پیمان به میون نمیاد و مدیونم کرده بود اگه از روابطم با

 غریبه ها مطلعش نکنم.مرضیه خانوم برام یه اپارتمان پیدا کرد تو کوچشون که تنها نباشم 

اما قبول نکردم.یه جای دیگه پیدا کرد که زیادم بهشون نزدیک نباشه .

اسباب  کشیدم.هیچ عشقی منو وادار به کار نمی کرد .داشتم میمردم از بی انگیزگی.اگر بگم

 کنار اومده بودم با شرایط دروغ بزرگی گفتم .فقط به خاطر پروین وانمود میکردم که خوبم.

همین توجیه کردن پروینم خودشم مصیبت بزرگی بود که هر وقت دعواش میکردم میگفت

 بابا پیمانم دعوام نمیکرد تو خیلی بدی..!!

من بغض میکردم از حرفش .دلم میسوخت که از پدر خیری ندیده.بعد از مدرسه رفتن پروین

 .منم با محیط مدرسه اشتی کردم .روابطم و رفت و امدهام با پروین ،شور و نشاط کودکی و

 مدرسه رو تو من زنده کرد و من شروع کردم به خوندن کتاب برای دانشگاه .به خانوم وطنی

 خبر دادم تا خوشحال شه .خیلی علاقه جالبی بود .من میون مادرهای بچه های دیگه انگشت

 نما نبودم می تونستم حرف بزنم.نظر بدم . دخترم با افتخار نشونم میداد.من حتی کاندید

 انجمن اولیا شدم .اما ترسیدم قبول کنم چون کاندیدهای دیگه یکیشون معلم ویکیشون فوق

 دیپلم حسابداری بودن.ترسیدم کم بیارم.بیشتر همین موضوع تشویقم کرد تا برا دانشگا 

اقدام کنم.

تو این مدت با یه نفر رابطه مختصری پیدا کردم که چندان مهم نبود و فقط در حد رفع نیاز

 دلبسته شدیم .من به سرعت این رابطه رو کات کردم .از این نوع روابط همیشه نگران و

 ناراحت بودم اما چاره ای هم نبود من مثل هر زن دیگه ای گاهی واقعا نیازمند میشدم.اما

 عشقی در کار نبود تنها یه غریزه که مارو به هم پیوند میداد و بعد از اون اتفاق دیگه دلم

 نمیخواس ببینمش.هر چند اون بیشتر تشنه و وابسته میشد .تازه اون موقع فهمیدم که چه قدر

 مردهای متاهل تهرون بی وفا و بی اراده ان.تمام پیشنهادهای دوستی و ارتباطم از طرف

 متاهلها بود .دیگه به ازدواج فکر هم نمیکردم.

****************************************************************************

نزدیک امتحان دانشگاهها بود من یه جای کوچولو اجاره کرده بودم وبازم کار میکردم .

کم کم راه زندگی برام مشخص شده بود .دیگه قالب یه زن و یه مادر رو پیدا کرده بودم .

هر چند همیشه ترس همیشه دلهره همیشه نگاه سنگین دوست و اشنا ازار دهنده س .اما یاد

 گرفتم زندگیمو بچر خونم  واینقدر خودخوری نکنم.پروین یکهفته با خانوم وطنی و خانوادش

 رفت مسافرت بعد امتحانها،اون موقع وطنی در جریان رابطم با علی بود.و نمیخواس بچه با

 خبر شه .اون رو برد تا من و علی راحت باشیم .تو اون یه هفته اون مرد هر شب مهمونم

 بود .با اینکه متاهل بود و زن و بچه داشت .اما بهانه های الکی برای تو جیه رابطش داشت

 منم اصلا حال و حوصله شنیدن بهونه هاشو نداشتم .حتی گاهی از خوابیدن تو بغلش خوشم

 نمیومد اما انگار یه عقده ای بود تا جای خالیه پیمان پر بشه و نیاز جسمی بدنم ارضا بشه هر

 چند از لحاظ روحی هنوزعطشناک بودم.عطشناک یه نگاه با عشق یه دوستی بی قید و شرط

 یه مرد واقعیمثه پیمان که هرگز از دوس داشتنش پشیمون نشم.

*****************************************************************************

اون سال دانشگا قبول نشدم ،چندان امیدی هم نداشتم.دانشگا ازاد پذیرفته شدم .به خاطر هزینش

 اول بی خیال شدم اما اصرار خانوم وطنی منو راهی کرد.

اونجا یه محیط رویایی بود.یه جای بی نظیر.که فقط تو خواب میشد دید.برای من ته همه ارزوها بود



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12 توسط لیلی |

فصل شانزدهم:

نوروز رسید.مامان هنوز زنده بود.پیمان به زندگی با من عادت کرده بود دیگه گله  گذاریاش

 کمرنگ شده بودن.دخترم و برادر ناتنیم رفیق شده بودن.من تو این مدت بس که وقت برای دو

 تا بچه گذاشته بودم تا پیمان رو عصبی نکنن،خیلی لاغر شده بودم و خودمو فراموش کرده

 بودم.حتی برای عید موهامو هم رنگ نکردم.وطنی رفت مسافرت با خاله سمی اینا

.هیچ کس عید دیدنی نیومده بود تا روز سوم  که مرضیه ، دختراش و داماداش اومدن.چه قدر

عوض شده بودن .چه قدر خانومتر شده بودن دختراش. .چه بامعرفت بود این مرضیه !

هر بار که زنگ تلفن صدا می کرد قلبم تیر می کشید  .برادرم هم گوشش زنگ میزد و مثل

 فشنگ می پرید طرف گوشی: ما مان ...مامان....

روز چهارم عید مامان رفت.راحت شد!

حول و حوش ظهر سهیل زنگ زد.به زحمت شناختمش.گفت پسرش رو نیاریم.

من همون موقع بلیط گرفتم و بچه ها رو سپردم به مرضیه خانوم که طفلک شوهرش اومد در

 خونه بچه ها رو برد خونشون تا پیمان بیاد.

تو اتوبوس یه دل سیر گریه کردم.

مامانو زیاد دوس نداشتم ولی نمی دونم چرا اینقدر دلم سوخته بود.فکر می کردم مامان

 تاوون همه بدیهاشو داده بود.فکرمی کردم تو همین دنیا زجرشو کشید. ماهها با زخم و درد

و فلاکت جون کنده بود.دلم براش میسوخت که نتونس زیاد زندگی کنه.همون موقع تصمیم

گرفتم که دیگه اشتباه نکنم.مثل همیشه تا یه اتفاقی میفته ما جو گیر میشیم و فردا یادمون میره.

 .من میخواستم طعم زندگی خوب رو بچشم.نمیخواستم با زجر زندگی کنم.نمیخواستم همه از

 رفتن من نفس راحت بکشن.عقده خوب بودن داشت منو میکشت.میخواستم جای همه ادم بدای

 زندگیم خوب باشم ولی منم خیلی بد بودم ناخود اگاه بد بودم چون بد بار اومده بودم چون

 ذهنیاتم خراب بود چون افکارم سالم نبود.

از فامیلای سهیل چندتایی اومده بودن.سر قبر وقتی داشتن مامان رو میذاشتن تو قبر حالم بد شد

انگار منم داشتم می رفتم تو قبر .بوی مرده میومد.فقط من باید گریه میکردم . کسی از من

وسهیل به مامان نزدیک تر نبود.سهیل پریشونی مردای درمونده رو داشت.من خیلی تنها بودم. 

پیمان هم نیومده بود، مونده بود پیش بچه ها.

چه قدرر مرگ نزدیک بود .چه قدر همه چیز بی ارزش بود.

به زور چند قطره اشک ریختم . نگاه فامیلهای کم تعداد سهیل روم سنگین می شد ..شب موقع

شام خواهرهای زبر و زرنگ سهیل حسابی ازم تشکر کردن که بچه رو نگه داشتم و گفتن

میان تهران تا ببرنش شهرستان.مقاومتی نکردم. میدونستم مامان  نمیخواس بچه رو

ببرن اما من رغبتی به اون بچه چموش بی ادب نداشتم. هیچ دلبستگی بین منو برادرم نبود

 .همون طور که بین من و پدرم نبود .همون طور که بین من و مادرم نبود .

هفته دوم عید وطنی و خانواده از سفر بر گشتن .

پیمان درمونده بود که  از خانوادش جدا شده بود.یه جورایی داشت تحمل میکرد زندگیشو

 .وقتی وطنی از خاطرات اصفهان تعریف میکرد پیمان از شدت ناراحتی میخواست از

 اتاق بره بیرون .اون به خاطر من و مادر مرحومم پا بند شده بود.پیمان دیگه ادم فبلی نبود.

وطنی هم وطنی قبلی نبود.بعد از عید روابطش کم شد .پیمان هم بیشتر وقتها شام میرفت خونه

 خواهرش.وقتی من از وطنی جویا می شدم میگفت خسته بود اینجا یه چیزی دادم بهش خورد

 ولی گفتم واسه شام تو هم جا بزاره.

اونقدر فکرهای گوناگون تو سرم می چر خید که ارایشگاه رو از یاد برده بودم.زنها زود

 میفهمن که کجای کار هستن.می دونستم دارن برا پیمان نقشه میکشن.مثل روز روشن بود .

تصمیم گرفتم درس بخونم تا متفرقه امتحان بدم . تا تو دل وطنی جا بشم تا ازین پوچی

دلگیردربیام تا اینقدر نا امیدی منو زجر نده. اهدافم فراموش شده بود من که

اینقد دوس داشتم درس خوندن رو اینقدر گرفتار زندگی شده بودم که تازه میفهمیدم درس

 خوندن اونقدر ها هم هدف عالی نیس. ولی  ذهن درگیرم اروم میشد وقتی می خوندم.

 .دنیای جدید خودشو نشونم میداد.سعی میکردم گذشته رو فراموش کنم. بوی بهار میخورد

 زیر دماغم و حال و هوای کوچه ها و صدای بازی بچه ها تو کوچه ،ادم دلش میخواس

 دست شوهرشو بگیره محکم و بره بیرون تو خیابون راه بره هوا بخوره .ببینه زنها چی

پوشیدن چطوری ارایش کردن.تن دختراشون چه لباسی کردن.ولی پیمان دل و دماغ نداشت

خیلی پریشون بود.هر چی می رفتم بغلش تا از زیر زبونش بکشم داره چی میگذره بهش .

منو می پیچوند و مثلابا من می خوابید تا یادم بره سوالام.ازینکه مجبور بود مدام جلوگیری

 کنه خسته شده بود .من به علت خوردن قرصهای پیشگیری چاق شده بودم و دکتر گفته بود 

برای اینکه بار دار نشم باید هر چند مدت روش پیشگیری عوض شه.بنابراین پیمان مجبور 

بود تن در بده به روشهای دیگه.

می گفت بیشتر اعصاب خوردش به همین خاطره.من باورم نمی شد مردها اینقدر به

 نزدیکی بدون قید و شرط اهمیت بدن.نزدیک خردادماه .فتانه اومد حساب کتاب کنه

 .میخواس بره یه جا تنهایی ارایشگا بزنه.به گفته خودش با فیلمبرداره دو ماه رفیق بودن و

 کلی براش خرج کرده بود و یه گردنبند بهم نشون داد که پسره براش خریده بود.من نمی

 تونستم دنیاشو درک کنم .که در ازای پول و طلا حاضر میشه با مردای کوچکتر از خودش

بخوابه در حالیکه یکی دو ماهه ولش می کنن.ازینکه کلا حساب کتابامون جدا شده بود خیلی

راضی بودم و می تونستم کاملا فراموشش کنم.

وطنی که متوجه شد دارم میخونم خیلی خوشحال شده بود. بازهم تمام تلاشش رو سر

 امتحانهای من کرد .بیشتر معلمها رفیق فابریکش بودن و من به جز سه تا درس بقیه رو

 قبول شدم.مطمئن بودم شهریورهم قبول می شم.چیزی تا دیپلم نمونده بود.دخترم بزرگ 

شده بود شبیه مسعود بود چشمهاش.

****************************************************************************

****************************************************************************

 یک سال به همین ترتیب گذشت.علی رغم انتظارم برای جدایی پیمان نه وطنی و نه خودش ،

 حرفی نزدن و  اقدامی نکردن.

می دونستم که خواه ناخواه باید این اتفاق بیفته .مگه می شد پیمان بچه نداشته باشه .اونم ادم

 بچه دوستی مثه پیمان.

من می خواستم پروین رو بزارم مهد کودک و کلاس نقاشی بفرستم.

برای دیپلم معطل بودم. انتظار کشنده ای بود زمان ما برا دیپلم گرفتن

.همه ورقه ها میرفت تو استان صحیح می شد کلی طول میکشید جوابش بیاد تازه دیگه دست

 معلمها هم نبود که پارتی بازی بشه .مثل الان اینقدر کشکی نبود.من برا امتحان نهاییا خیلی

 زحمت کشیده بودم.پیش یکی دو تا از  معلمهای همکار  وطنی چندین جلسه رفته بودم

وپول خرج کرده بودم .خیلی استرس داشتم شبهای امتحان از شدت اظطراب و حجم درسها

 موهای سرمو میکندم تا اروم بشم . وقتی وطنی زنگ زد و گفت نتیجه ها اومده و داره

 میره مدرسه  من از ترس رفتم زیر دوش و پروینم با خودم بردم  حموم و زیر دوش

 اینقدر گریه کردم و باخدا حرف زدم که نفهمیدم یک ساعت گذشته و تلفن مدام زنگ خورده.

روز عجیبی بود.....بهترین روز زندگیم بود بی نظیر ترین خاطره!!

از شدت هیجان نمی تونستم به پیمان زنگ بزنم.وقتی وطنی با چشمای گریون و یه جعبه

 شیرینی بغلم کرد .با تمام سلولهای بدنم شادی رو حس کردم.انگار صدای خدا بود که

می گفت روسفیدم کردی.

 نمیدونم شاید الان راحته ولی زمان ما یه ضرب دیپلم گرفتن، خودش هنر بزرگی بود. 

حال عجیبی داشتم انگار می تونستم تو خیابون سرمو بالا بگیرم

.انگار می تونستم اظهار نظر کنم انگار خیلی چیزا حالیم  می شد.

.پیمان روزهای سخت امتحان رو مثه یه مادر دور و برم چرخیده بود . گاهی از سر کار

 زود اومده بود.مرخصی گرفته بود. گاهی شام پخته بود وقتی ناامید و خسته بودم منو

برده بود  گردش،.کلی خاطره از تقلب کردناش تعریف میکردتا حال خرابم عوض شه

 منو می خندوند با جوکای دست اولش.من همه چیزمو مدیون محبت ادمی بودم که شاید

 هرگز مثل اون نبینم.دوستام و اونایی که میشناختن و ماجرامونو می دونستن همشون

 تحسینش میکردن

: این دوره هیچ مردی به پای زنش نمی مونه....کافیه یه سال بشه دو سال طلاق میدن  

: قدرشو بدون خدایی مرده.....اصلا حرف بچه نمیزنه؟؟؟سر کوفت نمیزنه؟ اخه تو دخترم

 نبودی که زنش شدی!!!

دلم برا پیمان می سوخت.حس می کردم خیلی دوسش دارم.خیلی انسان خوبیه .هیچ از

 ناراحتیهامون یادم نمونده بود.وقتی دیپلم گرفتم .سور دادم . دوستام، وطنی مرضیه و

دختراش.دوست داشتم سهیل هم باشه اما نبود رفته بود شهرستانشون ساکن شده بود.

چه قدر با پروین و پیمان رقصیدیم.

چه قدر خوش گذشت.

هوای نیمه افتابی اواخر پاییز،صدای خنده و شوخی قطع نمی شد.

 همه اینا به خاطر من بود که موفق شدم یه رویای نیمه کاره رو به هر بدبختی به واقعیت

 تبدیل کنم.یاد مهمونیهای شلوغ صابر می افتادم و اون حس تلخ حقارت که همیشه تعقیبم میکرد.

سرمست یه نگاه به خونه خودمون می کردم و اون هم بادکنک که پروین باهاشون بازی

 میکرد و جیغ میزد.به خودم که می تونستم بگم من هم درس خونده ام  .می تونستم دست

 پیمان رو فشار بدم  و بگم هیچ وقت سرتو پایین ننداز که زنت بی سواده من سر بلندت

کردم.

چه قدر بوسه هاداغ بودن!!

.چه قدر روز شیرینی بود! در کمال توانایی خودم در اوج روزهای موفقیتم بعد از رفتن

 همه وقتی خانوم وطنی موند و شوهر و پسر شیطونش بهشون گفتم که تصمیم گرفتیم از

هم  جدا بشیم.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11 توسط لیلی |

فصل پانزده:

با زنی مثل فتانه سخت میشد کنار اومد ،قانع نمیشد که من واقعا زندگیمو دوس دارم هنوز

 تو خیالات پسره فیلمبرداره بود که دو سری نهار رفتم بیرون باهاش.فکر میکرد ادا اطوارام

 هم فیلمه و دلتنگی و نگرونی واسه پیمان فقط یه بازیه .اخرین بار که تلفنی جوابش رو دادم

 مونده بود کیو بیاره ور دستش تا کار مشتریارو را بندازه ما به کلی مشتری وقت ارایشگا

 داده بودیم.پیمان سر یک هفته پیداش شد .عادت قهر کردن از بچگی توش بوده رفتن و

 نیومدن واسه چنر روز یا حتی یه ماه .اینارو وطنی بهم گفت.

: جای بدی نمیره .دوستاش ادمای سر به راهی هستن تو که میشناسیشون .دوستای زیادی

 نداره.

 یه هفته ای شد تا برگشت. ولی هر چه قدر خودمو نادم و پشیمون نشون دادم فایده نداشت

 .انگار نمیخواست این بچه بازی رو تموم کنه.

: پیمان من دیگه نمیرم خب ارایشگا .باور کن نمیخوام تورو از دست بدم .من لطف تورو

 نمیتونم هیچ وقت جبران کنم.

: فایده نداره.دیگه من بریدم بین ما دیگه علاقه ای نیس.همه چی رو به باد  دادی.

:اخه مگه چی شده؟پیمان من اشتباه کردم من غرق شدم .من دیوونه ام، من پول ندیده ام، من

 خرم ....اخه همه ممکنه اشتباه کنن.چرا اینقدر نامهربونی اخه؟؟!

:برو دنبال پول ...برو دنبال الواطی .فکر میکنی اون زنیکه فتانه رو نمیشناسم؟کل مردای

 محل یه شب خونش بودن.من خرم که خیلی چیزا رو میدونم  اما به روت نمیارم.من خرم 

که میگم بزار از حال و هوای بچه بیاد بیرون بهت گیر نمیدم.وگرنه دلم خونه..

: من با اون زن کاری ندارم. همکاریم .اصلا گور پدرش به خدا یه هفتس نه جواب تلفن

 دادم نه گذاشتم بیاد دیدنم.پیمان من همه کمبودهامو میخواستم با پول جبران کنم .من خیلی

 زندگی کردن بلد نیستم به خدا.ببخشین دیگه .هر چی تو بگی باشه؟؟

:ادا در نیار .همه ادما بوی پول که میخوره زیر دماغشون دم در میارن. اگه منم بزنم به

 طبل بی عاری،که فردا باید از تو ماشین مردم بکشمت بیرون! اگه گم و گور نمی شدم  

که ول نمیکردی این دوزار سه شاهی ارایشگریتو !!

:خب اشتباه کردم خودم فهمیدم الان...غلط کردم.

داشت ساکش رو می بست.نمیدونستم چی کار میخواد بکنه .وقتی اروم حرف میزد بدون

 خشونت . بیشتر می ترسیدم.چون میدونستم جدی تره.می دونستم داره میره اما کجا ؟

ساکشو گذاشت رو میز و نشست رو صندلی.

: بیا بشین دو کلمه حرف حساب بزنیم.

خوسحال شدم با یه عالمه دلهره .دعا می کردم بخشیده باشه.

:میدونی من خودمو مستحق دوست داشتن هیشکی نمی دونم.اصلا هم بحث لطف و فداکاری

 و این شر و ورایی که میگی نیس .من نه بهت لطف کردم که باهات ازدواج کردم نه فداکاری

 کردم که تحملت کردم.

فهمیدم که بوی رفتن میده حرفاش.بوی کنده شدن، باز کردن زنجیر  تا بی قید بشه.

دلم لرزید .چه طوری یه خریت میتونه بنیان یه خونواده رو بپاشونه!کاش دعوام میکرد،

کاش میزد منو .اما اینقدر تلخ حرف نمی زد .قلبم اروم اروم تند شد.

:من دوستت داشتم که باهات خوابیدم و دلم خواست که باهات ازدواج کردم بهت وفادار

 بودم چون نا مرد نیستم.حرف بچه نزدم چون انسانم.درسته؟؟

به سختی اه کشیدم: درسته .تو فرشت....

:صبر کن!تا اونجا که تونستم به تو پروین رسیدم .دیگه از دستم همین قدر بر میومد.

خودشم چشماش قرمز شده بود

پروین کنجکاو و غمگین به ما نگاه میکرد.میدونست که نمیتونه وسط حرف پیمان بپره.

 نمیتونه بیاد درگوشم پچ پچ کنه.

:تو دیگه خانوم بزرگی شدی یه بچه داری .دنیا دیده شدی.سختی زیاد کشیدی .مقاومت کردی

 من تحسینت میکنم .شاید اگه من زن بودم نمیتونستم

: الکی تعریف میکنی که چی بشه؟؟که بزاری بری؟

بغض اومد راه نفسمو گرفت. هوا داشت تاریک می شد .ابر اسمون رو پوشونده بود پاهای لختم مور مور می شد.

چه هوای لعنتی بود!

: مگه ببخشی چی میشه؟ من تا اخر عمرم دیگه کار نمیکنم.

سخت حرف میزدم بریده بریده:اگه دست بزارم رو قران چی؟ قبول داری؟

پوزخند دردناکی زد: این حرفا نیس.ازین حرفا گذشته

تیر میکشید قلبم.

:تو هر جور که مایلی باس زندگیتو بچر خونی.تو هم جوونی هم خوشگلی هم کار بلدی 

.لنگ نمیمونی که نگرونت باشم.

چنگ انداختم تو موهام جیغ کشیدم: چه جوری میتونی اینقد سنگ باشی.من گفتم گه خوردم

 گفتم می مونم کلفتی میکنم. گفتم نگو میخوای بری.من هیچ پخی نیستم .پیمان .تورو خداااا

: اگه گریه کنی همین الان میرم

میشد گریه نکرد؟ نمیتونستم باور کنم جدی میگه یا داره میترسونه منو.

: پیمان تورو خدا من داغون میشم این بازی رو تموم کن بیا زندگیمونو کنیم .ماشینو 

می فروشیم پول دوا دکتر میدیم من حامله بشم. پیمان به خدا حاضرم یه بچه برات بیارم

 حتی اگه خودم بمیرم.

انتظار داشتم یه کم دلش به رحم بیاد.چون من گریم دراومد .رفتم طرفش تا بغلم کنه .اما نکرد

:اگه بغلت کنم نمیتونم برم...تنت گرمه....مثه روز اول مثه ... مثه افتابه

:چرا اخه؟؟ به دینت قسمت میدم همه پیامبرا هم اشتبا کردن خدا بخشیده پیمان تو از خدا

 بزرگتری مگه؟؟

گریه

 گریه

گریه...پروین هم گریه .انگار سنگ شده بود جادو شده بود طلسم خورده بود

:میرم خونه خواهرم.تا روز دادگاه.

از در که میرفت بیرون منو پروین افتادیم به دست و پاش .......تعریف نکنم حالم بد میشه بد!

****************************************************************************

خانوم وطنی اومد خونمون و حال زار من و پروین رو دید خودشم هاج و واج مونده بود

 .می گفت شاید کسی تو زندگی پیمان اومده .منو سرزنش نکرد.گفت اشتباهت اونقدر بزرگ

 نبود که پیمان زندگی رو خراب کنه حتما چیز دیگس؟از هم خوابیمون پرسید چند بار در 

هفته؟ چطوری؟ 

خب اوضاع هم بستریمون خوب نبود .البته اینم دلیل نمی شد. تو یه مدتی این جوری بود اما

 خیلی مدتها هم وفق مراد پیمان بود.نمیدونستم چی داره میشه.تو این اوضاع و احوال سهیل

 به وطنی زنگ زد و سراغمو گرفت من تو این مدت تلفن جواب نداده بودم ومامان دوباره

 افتاده بود تو خونه و مریضیش عود کرده بود انگار زیاد امیدی بهش نبود .من باید میرفتم

 مامان نمیخواس پسرش زیر دست خواهرهای سهیل بمونه.تازه اونا شهرستان بودن همشون.

 .مامان داشت می مرد.

برف می بارید. غم از در و دیوار زندگیم می ریخت .خونه گرم نمی شد انگار.پروین

 دماغش کیپ بود و من حتی دلم نمی خواس برم کنار بخاری تا گرم شم .چرا زندگی من

 اینجوری می شد؟هی فکر می کردم

 به سریالها

به کتابها

به قصه های مردم

خیلی ها ازین اشتباها کردن ولی بازم زندگی کردن .خیلی مردا ،خیلی زنها، این راهها رو

 رفتن سرشون به سنگ خورده بر گشتن و زندگی کردن .چرا زندگی من با کوچکترین

 تلنگری تا یه قدمی پرتگاه میرفت؟؟

داشتم دیوونه میشدم.مگه چی کار کرده بودم؟ بس که فکر کرده بودم اصلا یادم رفته بود دعوا

 سر چی بود؟ ارایشگاه چه ربطی به دعوا داره؟ پیمان داره کجا میره واسه چی منو طرد

 کرده؟ نکنه منو با اون فیلمبر داره دیده؟؟

لعنت به فتانه..............لعنت به پول ........لعنت به وسوسه

پیمان رفت خونه خاله سمی اون یه هفته هم اونجا بود.ازش خبر نداشتم .خاله سمی کارشو

 خوب بلد بود.

من ساکم رو بستم و تو کولاک اخرین هفته های زمستون رفتم شمال.به خونه سرد و پر از

 عفونت مامان.همون نمناکی و بوی بد سیگار.همون بد بختیهای بچگی.شلوغ پلوغیها و

 نقاشیهای خط خطی رو دیوار .کلی لباس نشسته.جعبه ارایش مامان ولوو...


بدجوری دلم می گرفت .هوای شمال همش ابری همش بارون .مامان روزهای سخت و

 دردناکش رو می گذروند. نای فحش دادن نداشت .شبها با سهیل گریه میکردیم.

اولین بار ،شب اول وقتی داشتم لباسای مامانو عوض میکردم ،  پستونای چروکیده و کم

 جون مامان میلغزید تو دستم.همون پستونایی که یه زمانی ارزوی هر مردی بود یه بار

لمسشون کنه. بی اختیار سهیل زد زیر گریه، منم به دنبالش هق هق کردم بچه ها هم با 

ما گریه کردن .مامان رنجورتر از اونی بود که با یه تشر اروممون کنه.

:نمیتونه بیمارستان بمونه،هزینش خیلی زیاده،زندگی رو باس بفروشیم.ممکنه برگرده ممکنه 

هم از پا بندازتش 

سیگار میکشید: شهناز خیلی جوونه.دنیا بی وفاس.ببین چطور مثه موش جثش نحیف شده!

: تو خیلی ارومی!اون دفعه بی تابتر بودی اقا سهیل اما انگارالان...

:از اون دفعه هر روز اینطوری دیدمش.دکتر دوا...درد شب نخوابیدن...اینقد گریه کردم که

 باور کردم داره میره اونم با زجر.

:ولی من باورم نمیشه مامانم بمیره.اون قویه.

اینجا بود که سهیل گریه کرد.

زندگی از هم پاشیده من،زندگی از دست رفته مامان،خانواده بدبخت همیشه بد بختی رو دنبال

 خودش می کشونه حتی وقتی فکر میکنه خوشبخته.

به وطنی زنگ زدم.پیمان پیشش بود و با من حرف زد .تاسف فراوون و دلداری تو صداش

 بود. اگه سهیل نبود کلی گریه میکردم .اما دلم نمیخواس بفهمه پیمان داره ولم میکنه.

:میخوای بیام دنبالت بر گردی خونه با این وضعی  که تو داری اونجا بمونی می ترسم تو

 هم مریض بشی.

:نه ...

بغض ...نه از حال خراب مامان  که از شادی کودکانه ای که از شنیدن کلمات محبت امیز

 پیمان تو پوستم می خزید..روزنه های امید.اونقدر فلاکت زیاد بود که فقط یه حیوون میتونس

 بی تفاوت باشه.بعد از یک هفته که هر روز پیمان زنگ می زد و من در نبود سهیل براش

 گریه میکردم .اومد دنبالمون و ما رو اورد خونه،پسر مامان رو هم اوردم .

گاهی یه اتفاق خیلی تلخ رو فقط یه اتفاق خیلی تلخ تر میتونه پاک کنه.

پیمان موندنی شد.من نمی دونستم تو دل خاله سمی که حتی شریک زندگی پیمان رو

 هم پسندیده بود چه غوغایی شده اون موقع.

پیمان بازم نقشه های اونو به هم زده بود.

**************************************************************************

پیمان هرگز به من نگفت اون یه هفته خونه خاله سمی چه گذشته.منم دلم نمیخواس یاداوری

 کنم.نگرونی برا مامان و انتظار تلخ برا شنیدن خبر فوتش.پسر بی گناه و انرمالش که خونه

 رو تبدیل به طویله کرده بود.صبوری پیمان و تبدیل شدن من به یه زن کاملا خونگی!!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12 توسط لیلی |

روزها میگذرد اما من دل به اعجاز صدای احدی نسپردم

باز هم  شرایطی پیش اومد که باید یادداشت براتون میذاشتم

من خواننده های جدیدی دارم  که دچار همون سر در گمی های خواننده های قبلی شدن

یادداشت 1:من لیلی ....زن هستم و در انتهای وبلاگ قبلی(www.khaterateyekfarari.blogfa.com)با چند نفر از خواننده ها صحبت کردم 

سهراب مردی از اعماق دریا میتونه شهادت بده

یادداشت 2: من ادعای وفاداری ،فدا کاری و صبر نکردم و نمیکنم ....اینا سر گذشته.

 شما 

هر چی میخواین برداشت کنین

یادداشت 3:تو وبلاگ من کل کل نکنین

یادداشت 4:من همه نظرات رو میخونم احتیاجی به پاسخ دادن نمی بینم به

 علاوه فرصت اینکاروشرایط جسمیشو ندارم که یکی یکی جواب بدم.  

 دارین کم کم 

به جواباتون میرسین

یادداشت 5: به همتون عشق میورزم چون قلبم با چشمهای منتظر شما میتپه

*****************************************************************************

فصل چهارده:

یه خاصیته ادما فراموشیه،گاهی خیلی خوبه گاهی خیلی بد.گاهی که یادمون میره از کجا به

 کجا رسیدیم خیلی بده ولی گاهی که غمها فراموش میشن معرکه هس .میگن عشق چشم عقل

 رو کور میکنه اما من میگم پول بدتر از عشقه،اونم واسه منی که همیشه تو حسرت پول یه

 قرون دوزار کرده بودم و هیچ وقت نتونسته بودم بگم تو کیفم یه عالمه پوله.

واسه منی که هر چی با مغز کوچیکم فکر میکردم میدیدم همه بدبختیهام از بی پولی بوده.

 دعواهای ننه بابام از بی پولی بوده نداشتن بابا از بی پولی بوده ازدواج تو سن پایین از بی پولی بوده و...و ...

واسه یه زن جوون با شرایط من پول خیلی قدرت داشت ادمی که یادش رفته بود اون دخمه

پایین شهرو اون افکار کوتاه بی ارزش رو و تموم حساب بانکی ناچیزشو که مثه یه گنج بهش

 نگاه میکرد.

فتانه بعد از یه مدت قیمتها رو برد بالا به من گفت تعرفه صنفه .من اهمیت ندادم اما از دو

 برابر شدنش تعجب میکردم اما چون ما مشتریهامون کم نمیشدن و پول بیشتری میرفت تو

 جیبمون ذهنمو مشغول نکرد.من تمام وقت تو ارایشگاه بودم .وطنی پروین رو از مهد می برد

 خونه خودش .پیمان  چند روزی شام رو اونجا خورد اما با نزدیک شدن به اعیاد کار ما خیلی

 یاد میشد و من گاهی تا 11 شب ارایشگاه بودم .کلا پیمان و پروین رفته بودن تو حاشیه .

من و فتانه  میرفتیم بازار نهار تو چلو کبابی های باحال بازار میخوردیم .شب برامون غذا

 میاوردن وکلا به قول شما امروزیها عشق و حال بود تا خستگی امونمون رو نبره.

 تو این مدت من و فتانه گرچه خیلی صمیمی شده بودیم وولی همیشه یه پرده ای، حجابی

 بینمون بود و زیاد وارد معقولات هم نمی شدیم. یعنی راه نمی داد من دلم میخواست.

کم کم متوجه رابطش با مردای مختلف شدم اما سر در نمیاوردم.

زبون اعتراض پیمان دراز شد .دیر وقت رفتن من مصادف با خوابیدن پیمان بود.من که اینقدر

 همبستر شدن باهاش برام اهمیت داشت ترجیح می دادم راحت تو رختخواب جدا بخوابم و به

 برنامه های فردا فکر کنم .پیش خودم میگفتم: دختر ....کی فکرشو میکرد!! چطوری افتادم

 رو چرخ شانس خداکنه اخرش ختم به خیر شه .

خودمو توجیه میکردم که نبودنم یعنی پول بیشتر و کمک به پیمان و پروین .امامی دونستم

 دارم براشون کم میزارم . دلم نمی خواست نصیحت بشنوم .فکر میکردم وطنی و امثالهم

 نمی تونن موفقیت منو ببینن.همیشه میخوان من یه زن بدبخت تو سری خور باشم که از همه

 جا رونده و مونده شده .فکر میکردم میخوان همیشه منو خوار نگه دارن.بنابراین رابطم با

وطنی کم شد.و به همون نسبت پای خاله سمی بیشتر باز شد تو دل پیمان .

من سرگرم بودم.من روزها عاشق میشدم و شبها توبه میکردم من با ماشین خودم تو خیابونها

 می چرخیدم.لذت رو تجربه میکردم.به خودم خیلی میرسیدم ارایشهای غلیظ که حتی اوائل

 خجالت میکشیدم برم بیرون. ولی چون فتانه اینکارو میکرد منم جرات  پیدا میکردم.

موقع اومدن به خونه پاکشون میکردم.اگه پیمان می فهمید خیلی ناراحت میشد.این دوران سخت

 امتحان داشت به روزهای سخت تر نزدیک می شد .دعواهای من و پیمان شروع می شد

 شبهای خسته برگشته از سر کار با چشمای قرمز پیمان و غر غر پروین مواجه میشدم و تا

 یک دو نیمه شب با هم کلنجار می رفتیم.اون تقصیررو  می نداخت گردن کار من و منم

 می نداختم تقصیر خاله سمی و جو سازیهاش. اخرش میزدم زیر گریه که تو واسه بچه دار

 نشدنم دوسم نداری.طفلک پیمان به اینجا که می رسید ازم معذرت میخواست و ارومم میکرد

 اما من فردا شب باز همون موقع میومدم و باز هم همون ماجرا.از خودم  خجالت میکشیدم

 شده بودم عین مامانم.با این فرق که من خوب می پوشیدم سیر میخوردم و سرمو بالا میگرفتم

 که شوهر دارم .

 یه مدت فیلمبردار یکی از عروسهام که تو ارایشگاه با هم اشنا شده بودیم مدام به تلفن ارایشگاه

 زنگ میزد و میخواست با هم بریم بیرون.فتانه زیرک هم  تحریکم میکرد که یه نهار مجانی

 میفتیم و هیچی نمیشه.شکاف من و پیمان عمیق تر میشد.من وا داده بودم،غرق شده بودم .کور

 بودم کر بودم. مثه ادمای ندید بدید افتاده بودم تو دیگ حلیم و میرفتم تهش.جاذبه های زندگی

مرفه  منو بی مغز کرده بود .هم نشینی با زن عیاشی مثل فتانه که خوب میدونست باید چی بگه

 تا واسه ولگردیاش پایه  پیدا کنه،منو نسبت به پیمان سرد میکرد..هر چند وقتی تو تنهاییم

 می نشستم میدیدم این زندگی که میخواستم نیست، میدیدم روزهای تنگ دستیمون با پیمان تو

 سختی جنوب رو بیشتر دوست داشتم .همیشه تو بغلش بودم .همیشه فشار دستهاش دو کمرم

 به من قوت میداد همیشه مثه یه بچه کوچولو، شبها که پروین بی خوابم میکردتو سینش 

راحت می خوابیدم.

اما حس برتری جویی من تحریک میشد. فتانه از اون پسره فیلمبردار تعریف میکرد

از ژستاش، از تیپش ازینکه اگه پا بده میره باهاش میخوابه ومن ازینکه میدیدم اون پسره 

منو خواسته،

 تو دلم فتانه رو شکست می دادم و پوزشو به خاک میمالیدم.واسه ثابت کردن قدرتم باهاش

 نهار بیرون رفتیم یه با ربا فتانه،دو بارم تنهایی نهار خوردیم.

.پیمان نفهمید.هیشکی نفهمید تو شهر دراندردشتی مثه تهرون که میلیون تا سوراخ سنبه

 و کوچه تنگ و پهن داره کی میتونه زاغ اون یکی رو چوببزنه اخه!

برای اولین بارها حرف طلاق زده شد .حرفی که هنوز پشتمو میلرزونه .پیمان بچه رو بهونه

 میکرد با اینکه می دونستم و از غم تو چشماش میخوندم که واسه بچه دار نشدنم نمیگه

 .میدونستم میخواد توجیهش قاطع باشه وگرنه از بی اعتنایی من به زندگیم رنجیده .من جدی

 نمی گرفتم . میگفت اگه ادامه بدم میره خودشو گم و گور میکنه .من می خندیدم بهش.

***************************************************************************

نوروز نزدیک بود.

اونروز من و فتانه کلی کار داشتیم و شاگردامون داشتن صورت بند مینداختن و ما لم

 داده بودیم و هایده گوش میدادیم: که امشب شب عشقه...همین امشبو داریم......

در باز شد، وطنی ،گرفته و برافروخته  منو با همون ارایش کذایی کشوند بیرون

سوار ماشین شدیم

: راه بیفت!

: کجا بریم؟ چی شده؟

:حرف بزنیم تکلیف خودم و داداشمو روشن کنم و تکلیف توعه نمک به حر.......

حرفشو خورد من مقاومت میکردم.

: در مورد چی؟ من و پیمان حرفامونو زدیم.میگه نرو سر کار بشین بچه داری کن و منتظر

 من باش تا بیام شامم رو بده و سرویس بده.منم میگم نه حرف بدیه؟؟

:مگه شوهرت نیس؟ مگه واسه صابر نمی کردی اینکارو.مگه دوستت نداره؟ مگه واسه

 خاطر تو خونوادشو چند سال ترک نکرد تو اون جهنم سگ دو زد؟ مگه تو رو با بچت

 مثه گل نگه نداشت؟ مگه زن باره اس؟ معتاده؟ مشروب خوره؟ازت چی خواسته جز

 اینکه ارامش بهش بدی؟؟؟؟؟

:دارم کار میکنم منم سگ دو میزنم که اون وپروین راحت باشن...

فریاد زد: اما نیستن....پروین مادر میخواد نه خاله نه پسر خاله نه مربی مهد کودک

صداش بالاتر میرفت من هنوز نمی خواستم قبول کنم که مقصرم.

: میفهمی ؟مادرت هنوز زندس سند زنده.چه بلاها میتونس سرت بیاد ؟؟!خدا باهات بود

نکن اینکارو با پروین! پیمان به درک به قول تو شاید اونم کاستی داره.بچتو بزرگ کن.

پول نمیخواد این طفلک اغوش تو رو میخواد.

:عید بگذره کارم کمتر میشه..یعنی کمترش میکنم .

:نمیخوام خاله سمی پیمان رو سست کنه. نذار تحقیر شه واسه خاطر زنی که همه چیشو

 گذاشته براش و اینجوری پشت کرده بهش.دوس داری نگاههای سنگین خاله سمی رو ببینی

 رو پیمان؟

: خب نیاد خونه شما که خاله سمی مخشو کار بگیره. بمونه خونش اخه ...

: ببند دهنتو!

فریاد خانم وطنی رو با این عصبیت نشنیده بودم.قلبم تاپ تاپ میکرد .کم کم بغض فشار

میاورد

: کدوم خونه؟خونه ای که بوی زن توش نیس لونه سگه میفهمی.زن یعنی همه چیزه مرد

بغضم ترکید. رو فرمون سرمو گذاشتم و یک ساعت دیگه داد وبیداد شنیدم و گریه کردم

:میخواد جدا شه واسه خاطر خودت.تو دیگه اون زن قبلی نیستی.دلش خیلی پره

:من به خدا به این چیزا فکر نمی کردم......کمکم کن من چیکار کنم اخهههههههه

: خودت خرابش کردی و فکر کردی من بدت رو میخوام که غریبه شدی باهام اره؟ 

گریه فایده نداشت .اون روز بعد از رفتن وطنی رفتم خونه تو حموم حسابی گریه کردم .

دلم میخواست غذاهایی رو که با اون پسره الدنگ خوردم رو بالا بیارم خودمو زدم حسابی.

دلم خنک نمی شد .از کثافت شدن خودم حالم به هم میخورد ازین همه عقده که خالی نمیشد

 ازینکه فکرم سالم نمیشد ازینکه تو این مدت همه چی رو داشتم به فنا میدادم.اینقدر زود

 خودمو گم کرده بودم.

رفتم مهد دنبال پروین اوردمش خونه.بعد از ظهر بردمش بازار و برا پیمان هم کلی لباس

 خریدم.پیمان شب نیومد. فردا سر کار نرفتم تا به زندگیم برسم به قول وطنی .

به کابینت هایی که مدتها دستمال نکشیده بودم روشون به ظرفهایی که مدتها توشون

 غذا نپخته بودم .

به وطنی زنگ زدم سراغ پیمانو گرفتم .خبر نداشت.موبایلش خاموش بود .من احساس خطر

 می کردم.عصبی بودم لبهامو رو میکندم و هی شمارشو میگرفتم .می ترسیدم یه بلایی سر

 خودش بیاره و به خاندانم فحش میدادم.

:خدایا ...تورو خدا این دفعه رحم کن برگرده دیگه ادم میشم دیگه اصلا سر کار نمی رم.

غلط کردم.

دو روز دیگه گذشت و از پیمان خبری نشد فکر کردم رفته جنوب به دوستش عسگری زنگ

 زدم بی خبر بود .رفتم خونه وطنی و زار زار گریه کردم . وطنی خوشحال بود انگار امید

 وار بود به  پیاده شدن من از خر شیطون. اجازه میداد من هق هق کنم و اعتراف کنم .بغلم

 میکرد و من با سوز اشک میریختم.

: ایشالا پیداش میشه.بی تابی نکن.

: اخه میگفت میره و دیگه بر نمیگرده.میگفت یه بلایی سر خودش میاره.من چه خاکی تو سرم بریزم

:من بی لیاقتم .من احمق.....

و صدام به جیغهای کوتاه منتهی میشد.

یک هفته گذشت.فتانه چند بار اومد در خونه که منو ببره ارایشگا. میگفت پول در اوردن

وقتش قبل از عیده .میگفت اگه نرم کلی پول می پره.میگفت پیمان داره ناز میکنه بر میگرده .

ولی من نمی تونستم . داشتم دیوونه می شدم .بار اخر هم نه تلفن فتانه رو جواب دادم نه در

 رو باز کردم.

بعد از یک هفته به پیشنهاد خانوم وطنی هم که کم کم نگرونیش خیلی زیاد شده بود.نذر

 کردیم تا پیمان بر گرده و من به خودم قول دادم اگر برگرده اصلا  سر کار نرم  تا خودش

 بخواد.

 هر چند برای من تازه به دورون رسیده ،گذشتن از اون همه پول خیلی خیلی سخت بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12 توسط لیلی |

فصل سیزدهم:

با کمک خانوم وطنی دوباره ثبت نام کردم و فقط برای امتحانهای اخر سال میخواستم برم

 مدرسه و تقریبا تو خونه بودم. مدام رویا می بافتم که امسال تابستون کلاس دوم تموم میشه

 ومن سال دیگه میرم سوم و حتما قبول میشم و سال دیگش چهارم نظری و حتما قبول میشم

 هرچند امتحان نهایی دارم و خیلی سخته و ورقه ها میره تو استان تصحیح میشه و ارفاق

 نداره و پارتی بازی نمیشه کرد اما من شگفتی خلق میکنم .واسه خودم تموم این سه سال

 رو یه ضرب میگذروندم و خودم  رومیدیدم که تو اوج جوونیم دیپلم گرفتم و مثه هم سن های

 خودم که مدرسه میرفتن میخوام برم دانشگا ، که  کلی  واسه من هم کلاس داشت هم افتخاری

 بود.همین دیپلم گرفتنش هم ارزو بود . به خودم میومدم میدیم یکی دو ساعته این سه چهار سال

 رو تو اوهام دیدم و رو کتابا ولو شدم .می دیدم که هنوز اول این سه سال سختی هستم و کلافه

 می شدم که چرا نمی گذره چرا زود سال دیگه نمیشه!چرا نرفتم امتحان بدم چرا یه سال عقب

افتادم و حرصم در میومد. چون باید نق نق پروینو ساکت می کردم که دلش میخواس همش بره

 بیرون باز ی کنه یا با من کلنجار بره.اعصابشو نداشتم .گاهی فکر میکردم چه خوب شد که

 بچه افتاد وگرنه برنامم بازم عقب می افتاد تا بچه بزرگ شه.

ولی کافی بود تا یادش بیفتم و به شکمم دست بزنم و خودمو تو اینه ببینم . دوباره غمباد

 میگرفتم و کز میکردم.سینه هام دوباره سفت شده بودن و اندامم رو فرم اومده بود .اون یه

 مقدارشکمم هم اگه اب میشد خیلی خوب میشدم .باید موهامو رنگ می کردم مش میکردم تا

 ازین حالت افسردگی در بیام .اینا دستورات خانوم وطنی بود من با بی میلی اطاعت میکردم .

من دیگه یه دختر 15 ساله نبودم .من یه زن شده بودم یه مادر بودم اصلا باورم نمیشد ولی 

رویاهام مثل همون دوران، کودکانه بود هنوز همونجوری عصبانی میشدم همونجوری

 میترسیدم همونجوری خوشحالی میکردم .وهنوزم به سرعت و شدت افسرده میشدم و تو

 انزوای خودم فرو میرفتم.پیمان هم مرد شده بود دیگه اون جوون خام پر حرارت نبود که

 تموم ارزوش خوابیدن با زن باشه. اونقدر درگیر کار و مسوولیت های سنگین شده بود که

 گاهی تا یک هفته هم احساس نیاز نه به من میکرد نه به فیلم های زیر شونزده و هیجده.

***************************************************************************

من مشتریهای خودمو داشتم .دوستای خانوم وطنی،همکاراش،مرضیه خانوم و دختراش،

دوستای اموزشگاهها و کلاسهای ارایشگریم . کم کم همه اینا دورم جمع شدن و باعث شدن

 تا با یکی از دوستام شریکی یه ارایشگا بگیریم.نزدیک خونه و جای بزرگ.چه قدر شوق و

 ذوق داشتم .چه قدر احساس خوبی داشتم .چه قدر از خدا به خاطر اون همه کفری که 

میگفتم معذرت خواستم.فتانه هم دستش تو ارایشگری خوب بود . با هم توافقاتمونو کردیم 

و مثه دوتا ادم حرفه ای کار رو شروع کردیم .پروین میرفت مهد کودک صبح با پدرش

 میرفت و بعد از ظهر میرفت خونه خانوم وطنی .خودمم گاهی دو سه روز مرخصی میدادم به خودم.

به سرعت تبلیغات خانوم وطنی تو دبیرستان و مدارس دیگه جواب دادو من بعد از دومین

 هفته کاریم  ارایش عروس گرفتم برای نامزدی و عروسی و حنابندون .من و فتانه اونقدر

 خوشحال بودیم که نگو .فتانه همه قیمتهای روز رو از صنف می گرفت و بهترین لوازم

 و میخرید.یه دختر تهرونی زرنگ بود که از من 8 سال بزرگتر بود و طلاق گرفته بود 

کلا مخالف مردها کلا مخالف شوهر .اما من یاد گرفته بودم زیاد وارد جزییات زندگیش

 نشم .زیاد کنکاش نکنم. به تلفناش به رفت و امداش گیر ندم.هر چند به خاطر پول بیشتری

 که من گذاشته بودم میتونستم رئیس بازی در بیارم اما چون خودم دوران سخت بیوگی رو

 گذرونده بودم .خوب درکش می کردم یک سالی بود که جدا شده بود .شوهرش معتاد بود.

کاش مادر منم از بابام جدا میشد قبل از اینکه اونهمه مارو تو بدبختی بندازه و گذشتمو  سیاه کنه.وقتی فکر میکردم میدیدم واقعا با یه معتاد نمیشه زندگی کرد حتما مادرم دستش جایی

 زیر سنگ بود که جدا نمیشد نمیدونم شاید حتی داشتن اسم یه مرد بالاسر یه زن خودش

 غنیمته. خواه اون مرد یه نامرد باشه یا یه عملی بی خاصیت. لا اقل میشه اعتماد به نفس

 داشت که مردها و ادمای عوضی نقشه نمی کشن تا تنها گیرمون بیارن چون میتونیم داد

 بزنیم سرشون که هوووووی مرتیکه من شوهر دارم.

من هیچ وقت با فتانه جوش نخوردم کم حرف میزدیم .اون خیلی خوشگل و ناز بود.

و من چون پیشش کم میاوردم خیلی باهاش قاطی نمیشدم فقط مثه دو تا همکار حرفای

 معمولی رد و بدل می کردیم.حتی خیلی بهش خیره نگاه نمیکردم که نفهمه خیلی از تیپش

خوشم میاد.سرم به کارم گرم بود عروس رو من درست کردم و ارایش حنابندون رو فتانه.

کم کم کارمون اونقدر اوازه پیدا کرد مجبور شدیم شاگرد بگیریم!!

من به کل از درس غافل بودم.فتانه هم درس نخونده بود تا دوم نظری خونده بود و رفته بود

 پی رفیق بازی و ارایشگری.بعدشم که مدتها مجردی کرده بود و بعد یه سال تاهل جدا شده بود

 فکر میکردم اون چون زن خوشگل و زرنگیه و این همه خاطر خواه داره حتما همه کاراشم

 درسته دیگه .با اینکه هیچ وقت تبلیغات منفی نمیکرد ولی یه جوری با اطمینان و کرشمه

 حرف میزد که فکر میکردم دیگه حرفش حجته.:

: میدونی عزیزم درس خوندنم خوبه ولی من اعتقادم اینه ادم هر جوری که پیشرفتش توشه

 باید مسیرشو تغییر بده.این همه ادم درس خونده بیکار فایده نداره که.من رفتم دنبال علاقم و

 پشیمون نیستم

:حالا تو هم هرجوری صلاحته عزیزم .اما تو این کار خیلی دستت خوبه ولش نکن ...خب

 درستم بخون ولی فکر کنم مسیر تو روشنه تو باید یه اوستای ارایشگری بشی

و لبخند میزد.من باورم میشد که درس خوندن فقط وقت تلف کردنه.فقط گول زدن خودم که

 منم باسوادم.در حالیکه من بیشترین وقتم روی صورت مشتری و لای موهای اونها

 می گذشت.من با دیدن گردی یا درازی صورت زنها ارایش مورد نظر رو طراحی میکردم 

و به عینه رو صورتشون میدیدم.من خیلی خبره شده بودم من.....

همین منم کردنها و غرور بی جا منو سرد کردوخانوم وطنی فهمید که دیگه کتابا رو کنار

 گذاشتم .خیلی باهام  کلنجار رفت،اما من حرفا و توجیههای فتانه رو تحویل میدادم و مطمئن

 بودم کارم درسته . حتی نمیخواستم به یه سالی که داشت تلف میشد فکر کنم چون یه ندایی

 تو وجودم میگفت که  درس رو ول نکنم و من دلم نمیخواست تو شرایط فعلی که پیشرفت

 و کارم رونق داشت به چیزی جز ارایشگاه فکر کنم. پیمان  تا دیر وقت کار خونه میموند

 و وقتی خسته از راه میرسید حوصله من و پروین رو نداشت.گاهی غر میزد که زندگی

 یکنواخت شده و دوباره برای بار داری اقدام کنم اما به سرعت از پیشنهادش پشیمون میشد 

و فراموش میکرد. خاله سمی ارتباطش رو دوباره بر قرار کرده بود و از ماجرای من و 

پیمان خبر دار شده بود انگار خود پیمان بهش گفته بود.اما پیمان  زیاد بهش رو نمیداد تا

 زنگ بزنه و مهمون بازی راه بندازه.گاهی خلوتی خونه وطنی همدیگه رو میدیدن. اوایل اردی بهشت وقتی کار و بار سکه بود.وقتی من تو کف اون همه مشتری و اون همه پول

 بودم که داشت سرازیر می شد وقتی کم کم معنی مشهور شدن رو میفهمیدم  تو محلمون تو

 خیابونمون تو چنتا محله اونورتر ،به تصمیم خودم افرین میگفتم و تو دلم از فتانه تشکر

 میکردم .از محله های خیلی دور تر هم میومدن یا عروسهامونو دیده بودن یا تعریف شنیده

 بودن.خوش لباستر میشدم غمهام کمرنگ میشد خلا نداشتن بچه برای پیمان با پول پر میشد

 با صداهای گوشنواز تمجید زنهای با کلاس با قربون صدقه رفتنهای مشتریهای دائمی.

با چشمای خواهانه کاسبهای مایه دار که به این زن جوون که جیرینگی خرج می کرد و

 گرونترین کرم پودرها رو انتخاب میکرد خیره میشدن.مثه سگهای گرسنه که دم تکون میدن

 و زبونشون اویزونه یه تیکه نونه یا یه دست نوازش گرم.

همه اینها اومدن تا من افسردگیهام تسکین پیدا کنه و چشمهای همیشه غمناک پیمان یادم بره.

یادم بره تا امتحانها یه ماه بیشتر نمونده .یادم بره که بی سواد باقی میمونم یادم بره پول و

 شهرت شخصیت نیس.یه جورایی داشتم حقمو از زمونه میگرفتم داشتم غصه نداریهامو

 بد بختیهامو اوارگیهامو خاک می کردم.می خواستم اونقدر پولدار بشم که محتاج هیچ مردی

 نباشم مجبور نشم لیچار نره خرهای طلبکارو بشنوم مجبور نباشم تو بغل صاحاب ملک 

بخوابم مجبور نباشم بچمو دندون بگیرمو ازین خونه به اون خونه اثاث بکشم.

اگه وطنی به زور و تهدید وادارم نمی کرد من امتحان هم نمیدادم. اما دو هفته ای که

 مونده بود تا امتحانها خوندم با بی قیدی اما احترام به وطنی .بازم همون درسای پار سال رو

 تجدید شدم.وطنی برام  پارتی بازی کرد و من شهریور خلاصه قبول شدم .اما حجت رو

 برام تموم کرد

: تا الان اگه بالا سر کارت بودم و جوش درست رو زدم چون خودت عاشق بودی خودت

 راهتو انتخاب کرده بودی ومن باید بهت کمک می کردم اگه برات نمره نمی گرفتم تو

 میبوسیدی این کتابا رو میذاشتیشون کنار نه؟؟؟؟

:دلت میخواس رد شی تا بهونه واسه تن پروری داشته باشی.میدونم پول وسوست میکنه چون

 میدونی که میتونی بیشتر در بیاری من نمیفهمم حالتو چون همیشه حقوقم ثابته.اما میدونم یه

 جایی ازش سیر میشی و میبینی هنوز راضی نیستی پس به خاطر دخترت تا دیپلم بخون.

 حتی با تجدیدی امکانش هس بری بالا .تمام حواست پی ارایشگاس....چرااااااا؟؟؟کی تو

 گوشت خونده؟ تو رو خدا راهو عوضی نرو.

من سرم پایین بود .پروین شیرین زبونی میکرد .فکر می کردم داره حسودی میکنه!!

من وضعم خیلی خوب شده بود .انگار گوشام هم نمی شنید!


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13 توسط لیلی |

فصل دوازدهم:

هفته دوم عید اومدیم تهران

دید و بازدید اما نه اینبار طرف خاله سمی نرفتیم چون پیمان باهاش دعواش در اومده بو قبل از

 عید ،مثل اینکه زیاد رو مخش راه میرفت و اعصابشو خورد میکرد من اون موقع نفهمیدم

 خاله سمی هدفش از فضولی تو زندگیمون چیه.

ارتباط  پیمان با همکلاسیشم بعد از تموم شدن دانشگاش قطع شد یا ظاهرا قطع شد چون دیگه

 بی خیالT موبایلشو میذاشت  توخونه یا تو کیف من. وتماس مشکوک نداشت. عروسی دختر

 مرضیه خانوم بود و نامزدی اون یکی دخترش من موندگار شدم یه هفته از مدرسه مرخصی

 گرفتم.با مامان تلفنی حرف زدم. بهتر شده بود اما نگران پیام پسرش بود ،فکر میکرد داره

 میمیره و کسی بهش چیزی نمی گه. و اینکه بدون اون پیام رو کی میخواد بزرگ کنه؟ من از

 حرفاش اینطور فهمیدم که میخواد من پیامو بزرگ کنم اما اصلا  نمیتونستم به این موضوع

 فکر کنم که مامان داره میمیره.تو عالم خودم بودم عروسی.نامزدی کلی بزن و برقص بدون

ترس، بدون تحقیر، با خیال جمع ،تو خانواده خوب مرضیه خانوم که همه با شخصیت و معقول

 بودن. چه قدر زندگی کردن تو همچین محیطهای امنی رو دوس داشتم .ادمها به هم احترام

 میزاشتن حدودشونو میدونستن ،اینجوری ادم کمتر به فکر گناه میفتاد .به پروینم خیلی خوش

 گذشت.خانم وطنی هم  فعال و پر جنب و جوش شده بود و با پسرش میرفت مدرسه و اونو

 میذاشت مهد کودک. تعطیلات عید خیلی خوش  میگذشت چون سفر می کردم از یه شهر

 به یه شهر دیگه ،همه چی عوض میشد ادمای تازه میدیدم.به وطنی گفتم امسال اگه قبول شم

 ارایشگا رو راه میندازم.پیمان درسش تموم شده من نگرانیهام کمتره .پروینم بزرگتر شده و

 خودش تقریبا کاراشو میکنه .وطنی هم استقبال کرد.اون موقع نمیدونس حامله ام. منم بهش

 نگفتم ترسیدم نگران بشه.

اون سال خیلی گرم بود.کلاسای مدرسه پنکه داشت پنکه های بیجون پر سر و صدا که کفر

 ادمو در میاورد و اصلا هوا رو جابه جا نمی کرد.به رغم تصمیمم برای ارایشگا اینقدر

 حجم درسها زیاد و سنگین بود که اصلا نتونستم بهش فکر کنم. اواخر اردی بهشت دوباره

 درد زیر دلم شروع شد و ترس و نگرونی اونقدر از خود بیخودم کرد که گریه کنون رفتم

 خونه زهرا خانوم و پروین رو گذاشتم پیشش تا برم دکتر.ماما چیزی نفهمید ولی چون سابقه

 سقط داشتم گفت اگه لک بینی داشتی یا دردت زیاد شد برو پیش متخصص اهواز.


ازون روزای افتضاح و گرم بود .گرما زده شدم و سر کلاس حالم بد شد.فشارم افت کرد و تا

 معلمها منو برسونن به دفتر از هوش رفتم.عرق شورم رو داشتم مزه مزه میکردم.معلم تاریخ

 جلوم وایساده بود و من حرفای مبهم میشنیدم فقط پنکه رو میدیدم و صدای زنهای جا افتاده و

 چاق انگار میشناختمشون یکیشون دوست مامانم بود همونکه از اونجای شوهرش جوک

 میساخت داشتم فکر میکردم اون زن اونجا چیکار میکنه چطوری منو پیدا کرده ،پس چرا من

 تا به حا ندیدمش .بازم صداهاشون گنگ بود انگار تو یه فرغون داشتن منو میبردن به ده بابا

 اینا تو شمال، گیلان قشنگ ،سنگا زیر چرخ ترق ترق صدا می کردن و من کمرم درد می

 گرفت وقتی این ور واون ور میشدم.هر چی سعی کردم رابطه اون زن و ده بابا اینا رو

 بفهمم نتونستم انگار مغزم فرمون نمیبرد من حتی یادم نمیمد چند سالمه و انگار یکی میپرسید

 چند سالته؟ اسمم رو سعی کردم بگم صدای معلم کلاس اول بود فکر کنم.فشار اوردم به مغزم.

 اسمم چی بووود: اها....

چشم که باز کردم تو بیمارستان اهواز بودم و پرستار داشت اسمم رو میپرسید تا مطمئن شه 

به هوش اومدم.منگی بیهوشی کرخت و بیحالم کرده بود.

:اب میوه...کمپوت....همه چی هس .من برم پذیرش رفیقم پایینه

پیمان رفت و زهرا خانوم در کمپوت رو باز کرد.

: عه...تو بیدار شدی....همین الان پیمان اقا رفت پایین.

: چی شده زهرا خانوم چرا اومدیم بیمارستان

صورتش سیاه شد غم گرفت چشمای روشنش رو.

: حالت یه کم به هم خورد از گرمای بندره به گمونم .وامونده امسال چه جهنمی به پا شده.

 اقا پیمان میگفت امسال هر طور شده برتون میگردونه تهرون بس که اذیت شدین تو پروین.

: حالا چرا اینجا اومدم؟ بهداری نبود مگه؟

درد پیچید تو شکمم تا بالای نافم.تیر کشید .خواستم جابه جا شم که فهمیدم اش و لاش تر 

ازین حرفام که بتونم تکون بخورم.

اشک و بغض به هم گره میخورد . سرم گیج میرفت .از بازی سرنوشت که نمیدونستم داره

 کجا میبره منو.دیگه دلداریا برام معنی نداشت دیگه لبخندا برام تسکین نبود.دیگه غصه هام

 زیاد بودن دیگه ترسام اوار میشدن تو تنهاییام .

دکتر باهامون حرف زد هزینه بیمارستان و عمل و ازمایشها خیلی زیاد بودن. اون چند روز

 همش با ماشین مهندس عسکری این بیمارسان اون بیمارستان میرفتیم.اخر سر هم معلوم نمیشد

 چی بوده پیمان اعصابش به هم ریخته بود و سیگار می کشید.گرما دامن میزد به تشنجهامون

 به کلافگیامون به بدبختیامون.

: شما که یه بچه دارین بهتره ریسک نکنین .حاملگیهای شما پر خطره با استراحت مطلق باید

 باشه تازه باز هم تحت نظر پزشک و چکاپ هفتگی

:اقای دکتر باید بچه دار شم .این همسر دوم منه .ازش بچه ندارم

: باریکلا با این سن و سال دو تا شوهر......

چی میشد گفت یا باید داستان زندگی رو می گفتم یا باید سکوت میکردم سرخ میشدم و میگفتم

 اولی فوت کرده.فرقی هم نداشت چون در اصل ماجرا تغییری حاصل نمی شد.اقدام دوباره

 برای بارداری تا6 ماه قدغن بود.

5 تا درس رو تجدید شدم سخت ترین هاشونو.پیمان دوران سخت افسردگی منو تحمل می کرد.

حتی حاضر شد یه جا اجاره کنه تا کار کنم و از فکرش در بیام.اما نشد که نشد .

من حساستر و کم توانتر از اونی بودم که با واقعیت کنار بیام .بد خلق و شلخته شده بودم .

حس میکردم زنی که نتونه بچه نگه داره تو شکمش به هیچ دردی نمیخوره. نمیخواستم پیمان

 سر کوفت فامیل رو بخوره .

اونقدر نسبت به تغییر احوالم بی توجه بودم و خودمو تو تنهایی و انزوا حبس کردم که دیگه

 خو گرفتم به این جریان.درس هم کم می خوندم. اون سال سال سختی بود ،چون امتحان

 شهریور ندادم و یک سال هدر رفت. کلی ازمایش دیگه هم داشتم که همه رو پاره کردم و

 نرفتم انجام بدم.هزینه سر سام اور بیمارستان و قرض و قوله هامون از مهندس عسکری

 بهمون فشار میاورد.پروین هم بود .دختر بی گناهی که داشت قربانی خودخواهی مادرش میشد.

انواع فحشها رو به پروین میدادم وقتی اعصابمو خط خطی می کرد.

 .چند بار کتکش زدم و از شدت گریه اون، خودم فرار کردم تو حیاط تا اگه یه وقت داشت

 خفه میشد من نبینمش.یه دیوونه تمام عیار بودم که نه کسی رو به خونم راه میدادم نه به

 خونه کسیمیرفتم .جز به ضرورت از خونه بیرون نمیرفتم.ماشین خاک میخورد.

تابستون لعنتی ، با روزهای درازش کش میمود و تا پاییز جون مارو گرفت. هر چه قدر وطنی

 اصرار کرد که برم تابستون اونجا تا احوال روحیم مساعدتر شه شاید دکترهای اونجا کاری

 بکنن .قبول نکردم .حس یه ادم بدبخت رو داشتم که همه میدونن نمیتونه بچه بیاره و دلسوزی

 می کنن براش . کاری  که همه حیوونها هم قادر به انجامش بودن اما من نمیتونستم و چه 

اتویی بود دست خاله سمی و از ترس اون زن جرات نکردم برم پیش وطنی.

پاییز قرصها رو قطع کردم و تصمیم گرفتم مدرسه نرم و استراحت مطلق کنم و دوباره حامله

 شم .پیمان با احتیاط نزدیکی می کرد .طفلک دهنش سرویس شده بود از شر وشور افتاده بود 

هفته ای یک بار اونم به ناز و نوازش میومد طرفم .بدون اینکه متوجه بشه داروها رو قطع کردم

 و دوباره همون موقع پارسال حامله شدم.از وقتی که فهمیدم فقط تو خونه اروم راه میرفتم و

 بیشتر دراز می کشیدم و روزها رو میشمردم. دو ماه.....سه ماه ....سه ماه و یه هفته.... به

 چهار ماه نرسید که تو اشپزخونه درد پیچید به جونم. لکه های خون شورتمو قرمز کرد و تا

 خودمو برسونم به ماشین.ولو شده بودم رو پله ها و زار زار از خدا گله میکردم.

یکی دو روز خوابیدم .خون زیادی ازم رفته بود.حالتی مثه غش داشتم، افسردگی شدید همراه

 با تشنج های عصبی .پیمان گاهی با ترس پروین رو باهام تنها میذاشت. داشت مجابم میکرد

 که پروین مثه بچه خودش میمونه و فرق نداره

: بابا جون من،اصلا بچه نخوام باید کیو ببینم؟ هااااان؟نمیخوااام اقاجون همین یکی رو با هم

 بزرگش می کنیم.جون پروین جون هر کی میپرستی نکن با خودت اینکارو. دیگه به

قران باهات نمیخوابما......نذار بدنم بلرزه هر بار که میخوام بیام طرفت.

وطنی اومد بندر و بعد سه روز من و پروین رو برد تهرون.نمیدونم اگر نبود چی میشد. 

چی کار میکردم  با خودم.  با پروین که ازش متنفر شده بودم چون دختره صابر بود و من

میخواستم پیمانم یکی ازین دخترا داشته باشه.

برای برگشتن به دنیای عادی زمان لازم بود زمانی که وطنی به من روانی  داد تا

 با حوصله اون و شوهرش و مهربونی جفتشون خودمو پیدا کنم. پیمان بعد از سه هفته اومد

 تهران و خبر داد خدا رو شکر کارخونه شون داره یه کارگاه توی اطراف تهرون میسازه و به

 زودی منتقلش می کنن اینجا. من بر نگشتم بندر. از لحاظ روحی اونقدر به ریخته و شکسته

بودم که دوری پیمان رو اصلا احساس نمیکردم..

پیمان اخر هر ماه 5 روز مرخصی میومد.اواسط تابستون پیمان منتقل شد و با کار گراش 

ثاثیه رو جمع کردن و خودش با ماشین اومد تهرون.

تواین مدت من از دیوونگیام کمتر شده بود یه کم قوی شده بودم.قبول کرده بودم

 شرایطو.پروین رو دوس داشتم ولی در روز سه بار یا چهار بار یه دفعه با صدای بلند گریه

 میکردم .

با مقدارپول جمع شده و پول تو بانک من ، یه اپارتمان خریدیم.

من خوشحال ازینکه دوباره پیش وطنی و چنتا دوست قدیمی هستم.پیمان پیشم بود و گرما

 دیگه بیمارمون نمی کرد.ولی نزدیکی به خاله سمی دردهای تازه ای رو بلند میکرد.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15 توسط لیلی |

فصل یازدهم:

دوباره پاییز من سر کلاس نشستم . علوم انسانی ،هر چند عربی فوق العاده سخت و زبان و 

امار طاقت فرسا بود، اما نمیتونستم جا بزنم. دخترها و زنهای دیگه توی کلاسمون به کل خنگ

 بودن.بازم من از بقیه بهتر بودم.اما دیگه اون انگیزه ای رو که زمان وطنی داشتم نداشتم وکج

 دار و مریض می خوندم.

پروین بهونه گیر شده بود و از پسرای سندانی حرفای بد یاد گرفته بود که معنیشو نمیدونس و

 من خیلی ناراحت بودم . روم نمیشد که دیگه نزارم پروین بره خونشون چون پروینم به اونا

 اخت شده بود. از طرفی هر چقدر دعواش میکردم اون بیشتر دلش میخواس اون حرفا رو بگه.

با ماشینی که خریده بودیم تو خیابونای بندر می گشتیم .طوفان خاک زیاد بود.نزدیک بازار

 غوغا بود  .نصفی برای خرید قوت زندگی و نصفی برای چشم چرونی و بازار گردی.

من و پروین روزها که بیکاری بهمون فشار میاورد میرفتیم اطراف بازار می گشتیم .

تو تنها پارک اونجا تاب سوار میشدیم ومسابقه میذاشتیم. پسرای جوون رو نیمکتای

 سنگی مارو تماشا می کردن و با تعجب نگاهمون می کردن که بلند بلند می خندیم.

پروین به مهد کودک  خو گرفت. سر وقت میرفتم دنبالش ، با ماشین دور میزدیم خرید می

 کردیم و میومدیم .خیلی کیف داشت اعتماد به نفسم زیاد شده بود هر چند برای گواهینامه

 اقدام نکرده بودم البته تو بندرپلیسی هم گیر نمیداد اصلا پلیس نمیدیدیم خیلی کم تصادف می شد

اگرم میشد تو جاده های خارج شهر.اونقدر ماشین کم بود که گاهی   با پروین تعداد ماشینای تو

خیابونو میشمردیم بیشتر از بیست تا نمیشدن.

جو مدرسه زیاد یادم نمونده چیز خاصی نداشت. برام غریبه موند تا اخر. برام سنگین موند.

 .ترسهای من از اشنایی با غریبه ها و خو گرفتنهای دوباره اونقدر منو منزوی کرده بود تو

 کلاس، که اگه میز اول نمی نشستم و تو چشم معلما نبودم محال بود درس بخونم.من دوباره

 حامله شدم نزدیک امتحانای ثلث اول ،حول و حوش تولد پروین.از ترسم و نگرونی اون اتفاق

 به پیمان چیزی نگفتم.پیمان همچنان دلش میخواس دانشگاهو کش بده .بعد از اینکه از پول و

 ارث صابر ماشین خریدم و یه سری دیگه لوازم برا زندگی، انگار خیالش از بابت پول راحت

  شده بود و عجله ای برا بیرون اومدن نداشت.تو این مدت متوجه تماسهای گاه و بیگاهش می

 شدم .برام گفته بود که با یکی رفیق شده و طرف نمیدونه متاهله.اما به من قول داده بود که

 بهش بگه و به قول خودش بیشتر ازین سر کارش نذاره.اما همچنان اون یارو بیخبر بود و

 پیمان انگار این دختر بازی بعد متاهلی خیلی بهش میچسبید .بعدها که اوقات تلخی و سین

 جیمای منو میدید کمتر برام تعریف می کرد و گوشیشو کم صدا می کرد تا کمتر بهش گیر

 بدم در حالیکه وقتی یه مرد داره پاشو کج میزاره. اولین نفری که متوجه میشه زنشه .لازم

 نیس سوتی بده یا تابلو کنه.زن از طرز نگاه اون مرد، طرز لباس پوشیدن ،حرف زدن، حتی

 خوابیدنش بازن میفهمه تو دل مرد یه خبریه .دوستی، چیز خوبی بعدها بهم  گفت که الان که فکر

 می کنم میبینم حتی از نفس مردا میشه فهمید تو دلشون خبرایی هس.منم زیرک تر از اونی که

 پیمان فکرشو میکرد خودم بارها دستخوش این حادثه ها شده بودم و خوب میدونستم  چه موقع

 داره ادای مردای متعهد رو در میاره!!تموم کش و قوسای روحیشو قبلا خودم رفته بودم و اون

 بی خبر گمون میکرد خوب داره منو میپیچونه!حتی روزی که به بهونه گرفتن نمره و خایه

 مالی استادش شیک و پیک کرد و دروغ  بافت که میره مخ زنی استاده ،من مثه روز برام

 روشن بود که با دختره تنهاس اما مطمئن بودم کارش از یه لب گرفتن جلوتر نمیره.

روابط عاطفی ما به خاطر وجود اون دختر عمیق شده بود.دوست پیمانو میگم.پیمان واسه

 خاطر راضی نگه داشتن من مجبور بود با من خوب تا کنه به لذت بردن من اهمیت بده و تا

 ازش کام نگیرم رهام نکنه و نخوابه.من روزگارم خوب بود ولی میدونستم این کارایی که

 میکنه حق السکوتیه که داره بهم میده که از الاف بازیاش نپرسم.با اینکه همه چی خوب

 بود.زندگی ،ماشین ،پروین ،مدرسه،هم خوابیهامون اما وقتی میدونستم یکی دیگه هس که

 پیمان واسه خاطر نگه داشتنش داره واسمون خیلی کارا میکنه که قبلا نمیکرد حرصم در

 میومد .مثلا ظرفا رو میشست یا شبا اصلا پای ماهواره نمی نشست .همش تو بغل من بود به

 من عاشقانه هایی می گفت که قبلا هرگز نمی گفت .نگاههای عمیق مینداخت .پروین رو  زیاد

 میبرد بیرون.این کارا برای یه زن بدبین با ذهنیت خراب فقط نشونه اینه که اون مرد میخواد 

یه غلطی بکنه.این افکار اونقدر ازارم میداد که برای اینکه  تمام حواسشو به خودم بر گردونم

 بهش گفتم باردارم.انگار شوک بهش داده باشن لقمه غذا را نیمه جویده داد پایین و انگشتاشو

 محکم کرد تو موهاشو شروع کرد به خاروندن زیر لب می گفت: جدی حامله ای؟؟وااااااااااای

: خوشحال نیستی؟ یا میترسی بیفته؟

:نه ...نه اصلا امادگیشو نداریم الان تازه داریم پول جمع می کنیم

میدونستم این خبر براش یعنی قطع ارتباط با اون یارو دختره .اما باز دلم اروم نمیشد دلم

 میخواس یه بار که زنگ میزنه گوشیو ور دارم و پته پیمانو بریزم رو اب ، اما صبوری

 کردم .چند بارم ازش پرسیدم که هنوز با هم دانشگاهیت در تماسی یا نه که اونم با اوقات

 تلخی میگفت تماساش در حد درس و جزوه بوده و هیچ ارتباطی مدتها با هم ندارن.

فقط ارزوم بود دانشگاش تموم شه تا دیگه بهونه برا ماهشهر رفتن نداشته باشه.

هرچند مردها به ندرت زیر بارارتباطات غیر شرعیشون میرن اما من و پیمان داستانمون فرق

 داشت.من یه جورایی خودمو نزدیک و مونسش حس می کردم .اون بیشتر از احساس

 همسری نسبت به من حس خواهری داشت . این حس از اولین برخوردهامون شروع شد

 اونجاییکه منو به عنوان یه زن بیوه خواستگاری کرد حس  اینکه من خیلی با تجربم و اون

 خیلی ناشی توش موند  تا اون زمان.

بیشتر و راحت تر از مردای دیگه با من درد دل می کرد  یعنی خودم می خواستم.حرفایی

 بین ما گفته میشد که کمتر زن و مردی با هم میزنن.البته من دلم میخواس بیشتر اون بگه و 

می گفت. از خصوصیترین حالتهاش، از جزیی ترین خیالاتش ،اما اون هیچ وقت ازم نمی

 خواس .نمیدونم چون شاید تحمل شنیدنش رو نداشت اما من همیشه استقبال می کردم همیشه

 کیف می کردم. اصلا دونستن روابط پنهان و شهوتهای ناگهانی ادمهای دیگه برام فوق ا لعاده

 جذاب بودن در حالیکه اون موقع نمیدونستم اینهمه حس اعتمادی که به پیمان دادم تا اون به

 راحتی متلک گفتنای دوستاشو به دخترا یا شوخیهای مردونشون رو نسبت به زنهاشون برام

 بگه،یه روزی حریمها رو بینمون کمرنگ میکنه و من دیگه نمیتونم مثه زنهای دیگه حسادت

 و غیرت به خرج بدم.این اتفاق هم افتاد.پیمان باورش شده بود که اگه حتی با همکلاسیش رو

 هم بریزه باز من ناراحت نمی شم بلکه با اشتیاق میرم تو بغلش و ازش میخوام برام با

 جزییات و احساست تعریف کنه تا منم به لذت برسم اما من تا زمانیکه میدونستم پیمان با 

کسی ارتباط عاطفی نداره و حرفاش فقط رویا پردازیای مردونس با شنیدن اینکه چطوری با

 دیدن دخترا با مانتو های تنگ تحریک میشه یا دلش می خواد چطوری تک تکشونو سر حال

 بیاره غرق یه لذت خاص دخترونه میشدم .اونم به گفتن این داستانا عادت کرده بود .اما از

 وقتی مطمئن شدم کاسه ای زیر نیم کاسش هس.از حرفاش چندشم میشد .میخواستم خفش کنم

 .اما نمیتونستم!

اون موقع بود فهمیدم که تشویق من برای رویا پردازی و خیال پروری باعث شده اون به

 راحتی رویاهاشو عملی کنه و اصلا از من نترسه و احساس واقعیشو بروز بده اون موقع

 فهمیدم که یه زن هر قدر احساسات و عواطف جنسیش محرک و قوی باشه نباید بذاره

 شوهرش تو وادی ازادی بیفته و ازین همه انرژی  اون به نفع خودش استفاده کنه.

اما خب مثه بقیه خطاهام مثه بقیه اشتباهاتم تاوون پس دادم و وبرای نجات پیمان چندین روز

 قهرو دعوا داشتیم .پروین کم کم به این جر و بحثا عادت می کرد .اما خودم  رو قانع می کردم

 که دعواهای ما معمولیه مثه مال مامانم اینا نیس.!!!

******************************************************************************

این شر هم خوابید و توبه کردم ازینکه دوباره خام هیجاناتم بشم و پیمان رو درگیر افکار 

خودم بکنم.بعدها پیمان برام گفت که رابطش با دختره در حد لب و لب بازی بوده و اون هیچ

 وقت قصد نداشته باهاش رو هم بریزه چون دختره عرب بوده و اونم میدونسته عربا چه بلایی

 به روز گارش در میارن اگه بفهمن با ناموسشون لاس زده.

******************************************************************************

عید نزدیک بود.رفتیم بندر گناوه .اجناس ته لنجی .بوی شامپوهای خارجی و هر چی دلت بخواد.

از کفش و لباس تا دوربین فیلمبرداری و ابزارکشاورزی ریخته بود تو بازار .جنسای باقی

 مونده ته  لنجا با قیمتای خیلی مناسب.کلا خرید کردن اعصاب زنها رو اروم میکنه.

خوش گذشت چون حسابی خرید کردیم و ریختیم تو پیکانمون و با پروین خوش و خرم

 برگشتیم.من هنوز اسبابی رو که از بندر خریده بودم رو نگه داشتم.

.منتظر بهار بودم.خوشحال از داشتن یه فسقلی تو شکمم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 18 توسط لیلی |

فصل دهم

برای بودن بهانه میخواهم!

برای نماندن پر از بهانه ام!

تا اون شب که اون دیوونه دنبالمون کرد پیمان نمیدونس که پروین رو با چه مصیبتی میارم

 خونه که سوار ماشین نشم.

تو بندر دعواهای ناموسی زیاد می شد من اون موقع ها فکر می کردم رو تهمت و این حرفا 

سر زنشون رو میبرن اما تازگیها فهمیدم که اون زنها بیشترشون خطا کار  بودن.اون شب هم

 مثه چند شب گذشته دیر رسیدم و پروینو با چشم گریون تو بغلم چسبوندم و در حالیکه پتوشو

 دورش محکم پیچیده بودم تا سرمای سوزناک اون شب استخوناشو نترکونه دویدم تو تاریکی.

 فحش میدادم به شب که اینقد زودپهن میشه و سکوت که اینقد ترسناکه.چند وقتی بود یه

 دعوای ناموسی شده بود و یه زن فرار کرده بود و برادراش یه قبیله رو بسیج کرده بودن

 که بکشنش. بین اعراب هنوزم زن بی ارزشه واسه دفاع از ناموسشون کل قبیله بسیج

 می شدن که مثلا فلون دختری رو که رفته پیش دوست پسرش سر ببرن یا مثلا اگه زنی

 رو با کسی ببینن خبر میدن تا شوهرش بکشتش .یه همچین جریانات وحشتناکی سالی دو

 سه بار اتفاق میفتاد.

 و تازه بعد از کشتن طرف  مثلا همه برادرا یا خونواده شوهر،قتل رو گردن میگیرن

 تا ازاد بشن و کسی اعدام نشه.من تاون شب با این ذهنیت که اون زن بیچاره چه مرگ

 بدی در انتظارشه ترس تو وجودم بود و انگار میدونستم یه حادثه هم در کمین منه.

همیجور که تو کوچه دراز و تاریک میدویدم و فقط صدای کامیونهای باری طنین مینداخت

  صدای پای برهنه یه نفر سنگین وزن رو پشت سرم احساس کردم که داره نفس نفس

 میزنه.نفسم تند شد، نه برگشتم نه نگاه کردم فقط تندتر دویدم .صدا نزدیکتر میشد ومن بلندتر

  صلوات میفرستادم و اماما رو صدا میزدم.پاشنه کفشم خلاصه در اومد و من لنگ لنگون

 به ته کوچه نگاه میکردم که ماشینها رد میشدن و چنتا مغازه روشن  بود و خدا خدا میکردم

 بتونم تا اونجا سالم برسم .اون صدا قطع نمی شد نفس یه مرد بود که احتمالا خیلی چاق بود

من در حالیکه دهنم خشک شده بود ومیدویدم زیر چشمی به خونه های اطرافم هم نگاه میکردم

که اگر در خونه ای باز بود بپرم توش.اما سیاهی بود و سوت و کوری کوچه های پهن بندر،

.از نفس افتادم و پروین جیغ جیغش شروع شد .منتظر یه قیافه وحشتناک قمه به دست بودم

 تاتیکه پارم کنه.

 به دیوار چسبیدم قلبم داشت میترکید محکم دهن پروینو به سینم چسبوندم : یا خدا.....به بچم

 رحم کن

مرد لاشه سنگینشو به تنم کوبید جیغ زدم با تمام ترسم و تنهاییم .کوچه پر شد از صدای گریم

 دستاشو تو تاریکی دنبال سینه هام میچرخوند با لگد کووبیدم بهش، قیافشو نمیدیدم اما بوی اب

 جو میداد و بوی گند. انگار از سطل زباله میومد.فقط با تمام قدرتم جیغ کشیدم میترسیدم کارد

 داشته باشه داشتم قالب تهی می کردم اگر پروین نبود از خودم دفاع می کردم ولی اون مثه

 یه سگ هار منو چسبوند به دیوار، بو میکشیدم،لیسم میزد .تو اون مدتی که داشتم از وحشت

 بیهوش می شدم هیچ کس در خونش رو باز نکرده بود یا از پنجره سرک نکشیده بود.من بلند

بلند فریاد میزدم: کمک بیاین......... بیاین .

تو همین تقلاها صدای بوق یه ماشین اون مرد دیوونه مست

 رو بی حرکت کرد و من از فرصت استفاده کردم و با اون کفش بدون پاشنه در رفتم .

گریه امونم نمیداد کنار خیابون اصلی اولین ماشینو سوار شدم .در رو که بستم به امنیت

 فکر کردم به اینکه وقتی از پشت شیشه به کوچه  تاریک نگاه میکنم چقدر قدرتمندم

 و چقدر خیلم راحته که تو ماشینم.

وقتی رسیدم پیمان اومده بود خونه .تیز کرده بود که غر بزنه اما حال پریشون منو پروین،

 دهنشو بست .تب و لرز کردم شب و تا صبح هزیون گفتم .زیر فشار پیمان ماجرا رو گفتم و

تو هق هقم ازش خواستم که بزاره برم مدرسه .به سینش چسبیدم تا بدونه من فقط اونو دارم.......

**************************************************************************

گرچه پیمان خودش ازم خواسته بود تا پول خونه و بقیه داراییمو تو بانک نگه دارم چون

 معتقد بود اون سهم پروینه .اما بعد از اون ماجرا وادارم کرد تا یه ماشین قسطی بخریم که

 راحت رفت و امد کنیم.شبها با وجود خستگیمون هردو با ذوق و شوق تو خیابونای کوتاه و

 خلوت بندر تمرین میکردیم .نه چراغ قرمزی بود نه ترافیکی به دنده سه نرسیده طول خیابون

 تموم میشد و باید دور میزدیم یا میپیچیدیم.پیمان گواهینامه داشت اما من تا سه سال بدون

 گواهینامه رانندگی کردم تو بندر و بعد گواهینامه گرفتم.

****************************************************************************

ارایشگاه رو تحویل داده بودم و تا تابستون و امتحانا فقط درس میخوندم دست و بالم بازتر بود

 ماسین ارامش بهم میداد و انگار برای خودم کسی بودم دیگه نگران پروین نبودم .روزهای بلند

 بهار و تابستون شروع میشد پیمان اخر تابستون درسش تموم میشد چنتا واحد افتاده داشت و

 گاهی از شیطنتاش با دخترای دانشگا میگفت عکساشونو نشونم میداد و منتظر واکنش من بود .

: خوشگلن نه؟؟

:اره....میدونن زن و بچه داری؟

: اره بابا اما کسی باور نمیکنه!

:چرا حلقتو دستت نمیکنی؟

:میترسم بیفته گشاد شده ، نترس!میترسی شوهرتو بدزدن؟

من به فکر فرو میرفتم . گاهی به شوخی میگفت هول شدم زود زن گرفتم .من میفهمیدم دلش

 میخواسته دختر بازی کنه.میفهمیدم جو مذهبی خونه این فرصتو ازش گرفته و اون الان داره

 ازادی رو بو میکنه و اینکه موقعیتهای بهتری نصیبش می شده.اون فکر میکنه که میتونس منو

 فقط صیغه کنه و بعد یه دختر باکره رو زن خودش کنه.میدونستم .

فکرشو از حرفاش و رفتاراش می خوندم.اما به روی خودم نمیاوردم یا اگه میاوردم نمیزاشتم

 ازش سوء استفاده کنه و خوردم کنه.من پروین رو داشتم و نمیخواستم باهاش دعوا کنم تا جو

 خونه مسموم و نا امن بشه.من میدونستم که دعواهای خونگی چقدر وحشتناکه برای بچه ها

 .من میدونستم که اگه پروین حس کنه بین ما محبت کمرنگ شده زود بازیچه محبت بقیه میشه

 .من درک میکردم که باید فداکار باشم ومادر باشم.

.میدونستم که تنوع دخترها تحریکش می کنن و اون ادم چندان محکمی نیست چون اعتقادات

 مذهبی رو با اجبار بهش دیکته کرده بودن.هر چند مطمئن بودم نامردی تو کارش نیس و اینو

 از از اولین تماسهامون مطمئن شده بودم.

******************************************************************************

بعد از پایان امتحانهای اخر سال من بعد از سه ماه پریود نشدن شک کردم به حامله

 بودنم.خوشحال و شادان جواب ازمایش رو بوسیدم و پیمان رو غرق شادی کردم اونقدر

 خوشحال بود که نگو.انگاردنیا تازه داشت چیزی میشد که من میخوام .دیگه ادکلن زدنهای

 پیمان موقع رفتن دانشگا برام مهم نبود دیگه عکسای دخترای همکلاسیش حسودیمو تحریک

 نمی کرد دیگه زنگا و تماسهای شک برانگیزش کلافم نمی کرد میدونستم پیمان الان صد برابر

 دوسم داره و داشت.من حامله بودم و اولین کسی که بعد پیمان خبر دار شد وطنی بود

 که از خوشحالی گریه میکرد.

*****************************************************************************

پروین دچار عفونت ریه شد و دکتر گفت باید ازون منطقه الوده دور شیم.حتی اگه همش تو

خونه باشه بازم عفونت خوب نمیشه.من و پروین اوایلمرداد راهی تهران شدیم .

شب بیداریهای من ومریضی پروین پیمان رو عصبی کره بود وقتی

 بلیط  رفت با قطارو داد دستم انگار بار سنگینی از دوشش برداشته باشم نفسی به راحتی کشید

 و گفت : برین تهرون خوش بگذرونین منم تو این جهنم تنها بزارین اما نگران نباشین حد اقل

 میتونم یه شب بدون گریه  بچه بخوابم تا صبح.

******************************************************************************

به محض بهتر شدن پروین من دوباره خونریزی کردم و بدون هیچ دلیلی ظرف سه روز بچه

 سقط شد .دکتر نه از عفونت اثری دید نه دهانه رحم مشکل داشت نه سابقه سقط داشتم .

وطنی و من هیچکدوم جرات نکردیم به پیمان بگیم.من خودخوری میکردم و این اتفاق تازه و

 ترسناک رو با خودم مرور می کردم .لخته های خون سیاه درد مثل زایمان مثل شکستن کمر 

پروین توی بغلم بود که از درد زانوهام سست شد و افتادم زمین مثل مار پیچیدم به خودم

 .شوهر وطنی دوید تو حیاط و پروینو از تو باغچه بلند کردو منو رسوندبیمارستان.

خاله سمی خبر دار شد.نمیدونم چطوری.اما از اومدن بی موقع و بی مناسبتش به خونه وطنی

 فهمیدم اومدم فضولی کنه و منو تو رختخواب ببینه.و به نوه تپل مپل خودش بنازه.

خبر دادن به پیمان همون و شروع جر و بحثای ما همون.

یکهفته مرخصی پیمان به تهرون فقط جر و بحث بود .انگار من از قصد اون بچه رو سقط

 کرده بودم و درک نمیکرد که یه زن چقدر پریشون میشه بعد از سقط یه بچه که تو شکمش

 نفس می کشیده.دیدن فرشته و بچش و انتریکهای خاله سمی ،روزهای خوبی رو برامون رقم

 نزد.روزها و شبهایی رو که بدون انگیزه و محبت در کنارش صبح میکردم .منتظر بهانه هایی

 برای جدایی از من بود .من اینطور برداشت می کردم.

 با خاله سمی تلفنی حرف میزد و فراموش کرده بود که چه بلایی سر زنش اورده.

میگفت گذشته ها گذشته حق مادری به گردنم داره.تو نمیتونی منو از خونوادم جدا کنی.

من باز هم سایه خاله سمی رو میدیدم و ترس از حاملگیهای بعدی و این خونریزیهای مشکوک

لا علاج،دردای زیر دل ،رنگ پریدیگیها، بی اشتهاییها و درد موقع نزدیکی .

باید برای پیمان بچه میاوردم.

*****************************************************************************

من قبول شده بودم .پیمان باز هم  4 واحدافتاد و تقصیر من انداخت که تمرکزش رو ازش 

گرفتم. کم کم زمزمه کرد که اگه هوای اونجا برای پروین خطرناکه شما بمونید تهرون من

 ماهی یه بار سر میزنم.

باورم نمیشد.ماهی یک بار خیلی دیر بود ...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10 توسط لیلی |

 
WebGozar.com Counter code -->